به خدا تقصيره مو نبود! اصن مو تو اي فكرا نبودم. تو خودت خوب ميدوني چقد برام عزيز بوديو هنوزم كه هنوزه هسي. برام شب و روزت فرقي نداش. هميشه وو تو هر هوايي – اي تو بودي كه جامه خالي ميذاشتي تا بيام. مگه نمي اومدم؟ شد تنهات بذارم؟ تو بد ترين شرايط؟ همي الانشم كه شده كي مثه مو دوروبرت ميگرده وو قربون صد قت ميره؟ به خدا بيشتر ازاي اه دسم بر نمياد و گرنه هيچوخ تننات نميذاشتم. باور كن. ميدونم فك ميكني ديگه از پيشت رفتمو محه لت نميذارمو ته راني شدم. شدم اما نتونسسم ازت دل بكنم. نميگم مثه تويه هيچ جا وو هيچ زماني نديدم. به خدا قسم از وختي مجبور شدم از پيشت برم انواعو اقسامشه ديدمو با هر كدومشون يه مدتي زندگي كردم اما تو سر از همشون بوديو هسسي. شايد ديگه هيچوخ نتونم برگردم پيشت اما اي مسئله هيچوخ تقصير مو نبوده – هموطور كه تقصير تونم نبوده. نذاشتن ما با هم بمونيمو زندگيمونو بكنيم. همه ي لذتي كه از گذشته هامون ميبرم او وقتائيه كه بخوابم مياي. جوونو سرزنده. آخ عزيزم نميدوني وختي بت فك ميكنم چه كيفي ميبرمو چه خاطره هائيه به يادم مياري. كاش همه چي هموجوري كه بخوابم مياد ميشد. ميدونم نميشه اما دلم ميخاد فك كنم ميشه. دلم ميخا ميتونسم بازم هر روز رو آسفالته داغت قدم بزنم. شمشاداته آب بدمو و با دره خونه ها ت د و گل كوچيك بازي كنمو زيره نوره لامپايه تيلات درس بخونم. از اول تا آخرته بدوومو سكسك كنمو هف سنگو اشتي تي بازي كنمو آخر شبي از لا بلوكايه سمنتيه پشته بونمون آرامشته نگا كنم. دلم ميخاد هموطور كه برام ابدي شدي تا آخرشم ابدي باقي بموني. با اي وجود بازم شبا به اي اميد پلكامه رو هم ميذارم كه خوابته ببينم كوچه.
هندونه خريديم كيلو يه قران. دو تا پنج كيلويي هر كدوم پنزار. شدن يه تومن. نص نص با مسعود پولشه داديم. نشسيم تو چمنايه فلكه خورديمو خنديديم. از همه چي گفتيمو به همه چي خنديديم. از موضوعه انشايه كلاسه طاها كه ازش خواسه بودن سفري رو كه تابسون رفته اما مو كه ميدونسم نرفته بنويسه ( مو براش نوشتم) تا پيرن دو جيبه يه پاگونداره حميد كه دو شماره كوچيكتر از سايزش بود. از مدل مويه داريوشيه جمشيد تا ريش ستاريه عبد وو پازلفي چكمه اي حبيب. هر چيزيه وصف ميكرديمو از خنده روده بر ميشديم. هميجوري الكي الكي. مشنگ بوديمو دنيايه رو دس ميگرفتيم تا خنده از رو لبامون محو نشه. خوردنيامونم هر كدوم قصه اي داش. جهانگير يه پلاستيك نيم متري از چيپسايه كارگايي كه توش كار ميكر مي اوورد. منصور بسسني شيريه دسه چوبي كه تو يخدونه يخچالشون برا فروش درست ميكر. هادي يه قيف كاغذي تخمه سيا . مجيد خنجر باري. اردشيرم حلوا ارده كشي از تو دكه آقاش كش ميرف. بساطمون جور بودو كمو كسري نداشتيم . يه برنامه هميشگي از صبح كله ي سحر كه با آوازه اعصاب خرد كنه خروسايه آقاي عليپور تا بوقه سگايه ولگرده نخلسون ادامه داش. وسطشم همه نوع مشغولياتي داشتيم. هر كس به نوعي. بسه به سليقه وو خلقو خوش. خلاصه وقته سر خاروندون نبود! مدرسه مونه خيلي دوس داشتم. نه ايكه بگم اهله درسو مشق و حساب كتاب بودم نه. بخاطر رفاقت با بچه هايي بود كه بعدنا مثلشونه نتونسم پيدا كنم. همه ي تنهاييهامه تا حالا هم كه هس پر كردن. نه ايكه چيزي تكراري بوده باشه وو تو اي سالا هيچ خاطره اي برام پيش نيومده يا رفيقي پيدا نكرده باشم نه. اتفاقا مو فكر ميكنم آدم دنباله هر چي باشه بش ميرسه. ولي خوب يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوي. مثه خواب گذشته. حسرت به دل نيسم اما داغ به دل دارم. خيلي وقتا فك ميكنم او دورانا گنجي بود كه خدا برامون قرار داد فقط برا ايكه لياقتمونه نشون بديم. نميدونم كي نشون داده كي نه. اما مطمئنم هر كي او دوره يه فهميده اي دوره هم مي فهمه وو به اندازه لياقتش گنجه هردو دوريه به دس مياره. همه آدمايي كه تو زندگيمون ميانو ميرن خوب يا بد يه رسالتي بعهدشونه. ايكه فك كنيم همه چي بطوره تصادفي اتفاق افتاده وو مي افته چيزيه ثابت نميكنه. اما حضوره خيليا خيلي از دردامونه درمون كرده وو خيلي از راهايه نارفته وو پر خطره زندگيمونه برامون صافو و بي خطر كرده. مو دوس دارم تو اي مسير با كسايي باشم كه هميشه وو تو همه حال راهنمام بودنو همراهيم كردن.
در طول حيات هر كدام از ما همواره اشخاصي آمده و رفته اند كه برخي هاشان تاثيري شگرف بر روی حياتمان گذاشته و همواره در يادمان ماندگار و تاثير گذاربوده اند . اشخاصي كه به نوعي در معارف اخلاقي و رفتاري سرآمد ديگران بوده و همواره رويي گشاده در ارتباط با ما و اطرافيانمان داشته اند. كيفيت روحي ايشان هرگز تابع شرايط محيطي نبوده بلكه در رابطه با همگان به گونه اي رفتار نموده اند كه جذابيت بي نظيري از خود بروز داده و براي هميشه در ياد و نظرمان تثبيت گشته اند. اينگونه عزيزان نه دشمني داشته اند و نه هرگز به دشمن تراشي پرداخته اند بلكه محيط پيرامونشان را حيطه اي از صلح و صفا و صميميت و مهرباني ساخته و از ياد خويش يادگارها و خاطره هايي دلپذير و دلنشين بر جاي گذاشته اند. عجيب نيست كه غيبت و نبودشان براي ما بيش از ديگران و حتي عزيزترين هايشان سخت و دردي گران مي نمايد چرا كه دشوار ميتوان بديل و برابري به جايشان يافت و جاي حضورشان براي هميشه خالي خواهد ماند. مهرداد را سالهاي سال بود كه نديده بودم اما همواره در ذهنم حضور داشت . چقدر دلم ميخواست ذره اي از خصوصيات ممتاز اخلاقيش را میتوانستم در تربيت خويش به كار گيرم. افسوس كه همواره زماني به فراست مي افتيم كه ديگر زمان برگشت ناپذير است. تنها شادمانم در زمانه اي زيسته ام كه امثال مهرداد كاوياني باغبادراني . ناصر هدايت زاده . جعفر هلالات . غلامرضا گرگين . رياض خوشبخت .طاها هلالی. مسعود ناصري . سيد عيسي موسوي . حسین رهبان . سيدحميد موسوي راد . مسعود كيخسروي و عزيزاني ديگر در هوايش نفس كشيده اند و از انفاس روح بخششان حياتي ديگرگون به ما بخشيده اند. روحشان شاد – بهشت برين جايگاهشان باد.
جنگ داش سالايه ماه عسليه خودشو پشته سر ميذاش. همو موقع ها بود كه بي سروسامونيو آوارگي خونوادمه ذ له كرده بودو چاره درد منو تو ازدواج و تشكيل خونواده ميديدن. انتخاب دختر مناسب كار سختي نبود. دختراهم براي ايكه ازدسه فشارايه خونوادگي خلاص بشنو نيمچه استقلالي پيدا كنن كم توقع بار اومده بودن. همه اي اتفاقا سريع تو مسيره خودش پيش مي رفت. بعد از انتخاب و ماجراها ش مراسم نامزديو عقد بسادگي برگزار شد. مونم خودمه آماده ميكردم كه حداقل شرايطه برايه شروعه يه زندگيه مناسبو معمولي فراهم كنم و تا به اينجاش برسم خودمه تو لباسه سربازي ديدم. اولين ماهايه سربازيم مصادف بود با ورود جنگ به خاك عراق تو منطقه فاو. ماه عسله جنگ تموم شده بودو مو قبل از ماه عسلم خودمه تو مخمصه جنگ تو بدترين شرايط زماني و مكاني ديدم. تو همو شرايط زمانيو مكاني بود كه سر هر كوچه اي حجله هاي چراغوني شده عزاداريه جوونايه ناكام برپا شده بودو مو بايد قبل از ايكه عكسم قاب گرفته بشه تو قاب زندگيم جا خوش ميكردم. شروع زندگيه جديدم با ادامه سرسختانه جنگ با سلاحايه مدرنو آزمايش نشده مصادف شد. اون احساسي كه نسبت به جنگ و مرگ داشتم جايه خودشه به زندگيو آينده روشنتر داده بود. تازه داشتم مي فهميدم كه " اي زندگيه و نه مرگ كه هيچ حد و حدودي نداره. مهم اي نبود كه در كمال خوشبختيو عشق باشه. مهم ادامه وو دوامش بود."

مو دقيقا از تك به تك خونه ها اطلاع نداشتم اما ميدونسم كه تقريبا غير ممكنه كسي تلفن تو خونه شون داشته باشه وو اهله محل ازش بي خبر باشن. برا تلفن زدن دو سه راه پيشه پامون بود. يا بايس مي رفتيم تعميراتو از تلفن شركتي استفاده مي كرديم كه اونم به شرطي بود كه 08 آزاد ميكر يا تا خوده مخابرات مي كوفتيم مي رفتيم. البته يكي دو تا تلفنم بينه راه بود مثه تلفنه كلانتري 2 طرفه پليتيا يا ايسگا 9. اما اونا هم يه در ميون خراب بودن. خيلي كم پيش ميومد كه به تلفن احتياج پيدا كنيم اما خب او روزا كم كم كه بزرگتر مي شديم دوستايه جديدو احتياجايه مختلف پامونه به كيوسكايه تلفن ميكشوند. او روزم ازو روزا بود كه گفتم. وسطايه ظهر بود كه هوس گپ زدن با رضا سبيعات به سرم زد. رفتم تعميراتو شروع كردم به 08 زدن برا آزاد شدن خطه شهري. لامصب مگه آزاد ميكر. ايقد طولش داد تا ناطور از تو اتاقكش اومد بيرونو شروع كر به غر زدن. بم گف: بست نيس!؟ تلفنه بدبخته سوختي خو! مو هم گفتم : مو سوختمش! اصن يادم رف كه ميخواسم با رضا حرف بزنم. اعصابمه خورد كرد. اومدم بيرونو رفتم تو ايسگاهه واحد. نشسم تو واحدو رفتم طرفه شهر. بيس تومن پول داشتم كه ميشد باش خيلي كارا كر. با ايكه ناهاره خورده بودم اولش رفتم بيستروه سينما ركس . نميدونم لوبياشه چطوري مي پخ كه ايقد مزه ميداد. اونم با پياز جعفري. با يه شوئپسه تگري شد دو تومن. البته با يه قران تخفيف. پنجتا بليطه واحدم گرفتم يه تومن. تا اينجاش سه تومن. فيلمش "ميخواهم زنده بمانم" بود. سياسفيد بود برا همي قيدشه زدمو رفتم طرف سينما نياگارا. فيلمايه اونم چنگي به دل نميزد اما ميدونسم سينما سهيلا فيلماش ردخور نداره. رفتم. هموطورم بود. فيلمش " دزيره " بود. رفتمو نشستمو سيره دلم كيف كردم. دو سانس با يه بليط. مي صرفيد. تا اومدم بيرون هوا داش كم كم تاريك ميشد. يه تابي تو اميري زدمو اومدم سواره واحد شدم . از قضا برخوردم به غلامرضا گرگين. خونشون تانكي 2 بود. خيلي خوشحال شدم. بيشتر از دو سانس ديدن " دزيره ". غلامرضا اخلاقش حرف نداش. يه طوري كه وقتي باش بودم گذشته زمانه حس نميكردم. كلي گپ زديم تا اتوبوس حركت كنه وو برسه به ايسگاشون. يه ایسگا بيشتر نشس تا حرفامون تمام بشه. غلامرضا كه پياده شد عجيب دلم گرف. دلم ميخواس ميتونس تا ايسگاهه آخر با مو بياد. غلامرضا تو اولين ايسگاهه جنگ تو جاده وروديه آبادان به اسارت رفتو ديگه هيچكس هيچ خبري ازش نداش كه نداش. هنوزم وقتي ميرم آبادان چشمام تو خيابونا دنباله چهره هميشه پر از خنده ش ميگرده. هنوزم.
پشت وانت هادي چشم گربه اي چلپ گرفته بودمو به عشق سواريه مفتكي سر از پا نمي شناختم. ايسگاه اوله كه گذش آرزو كردم كاش مونم يه وانت بار داشتم تا همه بچه هايه كوچه يه سوارش كنمو ببرمشون دريفارم. لب رودخونه تو نخلستونايه جزيره مينو تا كيف كنن. ايسگاهه دوم كه رسيد آرزو كردم كاش يه كشتي داشتم تا همه بچه هاي كواترايه سوارش كنم ببرمشون تا دريايه تماشا كنن. تو ايسگاهه سوم دوس داشتم كاش خلبان بودم اووقت همه همكلاسيامه سواره هواپيمان ميكردمو دوره دنيايه نشونشون ميدادم تا سيره دلشون كيف كنن. از بريم كه گذشتيم دود سياهي از پالاشگاه ديدم كه روزه روشنه ظلمات كرده بود. هادي سرعته وانتشه زياد كرده بودو صدايه رگبار از اوطرفه اروند ميومد. داد ميزدم تا هادي بشنووه وو بر گرده طرفه خونمون پيادم كنه همونجايي كه بوديم . اما ديگه دير شده بود. ماشينه جنگ ترمزش بريده بود.

*** همه ما در طول زندگي ا مان با ا فرادي روبرو شده ايم كه در ادا مه هرگز چون آنان ديگر بار در مسير زندگي ا مان قرار نگرفته ا ند. عجيب است كه اين افراد خيلي زود از مسير ما يا خارج و يا در اثر عواملي حذف و برخي حتي ناپديد گشته ا ند. شهيد سيد حميد موسوي راد از جمله جوانان برومندي بوده است كه هر چه زمان ميگذرد باور حضور و عدم حضورش برايم بسيار دشوار مي نمايد. اينكه شهادت جانگدازش را چگونه باور بدارم هنوز برايم كابوسي دهشتناك بوده و هست. گلوله مستقيم تانك سهم اين عزيزترين همبازي همه دوران كودكي و نوجوا نيم بوده است تا در تاريخ اين شهر مظلوم ثبت بماند كه جوانانش نه براي لاف زدن و ابراز وجود بلكه براي حفظ شرا فت و تماميت ارضي و استقلال ميهن عزيزمان خون پاكشان را نثار نمودند. ياد و نامشان همواره گرامي و جاودان باد.***
آقام مونده بود اوورتيم. قول داده بود جمعه ظهر كه آفشه ببرم سينما نياگارا. دو فيلمه گذاشته بود. ا ما نشد كه بريم. حوصلم حسابي سر رفته بود. هميطور كه وسطه كوچه ايستاده بودم يه دف يه دس خورد پشته سرم. برگشتم هيچيه نديدم. پكي زد زير خنده وو بلند شد و دس ا نداخ رو شونمو گف: ها چي ميكني؟ رفتي تو فكر! مياي بريم بازي؟ گفتمش كجا؟ گف: سبخي. بريم زيته بگيريم. گفتم گنا دارن. گف: كاريشون ندارم فقط مي خوام حاليشون كنم كه مو ازشون سريترم. ميگيريمو ولشون مي كنيم. همي. گفتمش باشه. يه تور دوروس كرده بود از نخايه گوني سه خطي. حرف نداش. يه خورده نونه خشكو يه كم سبزي خرد شده ريخ پاشو پشته يه تپه خاكي منتظر مونديم تا زيته ها پيداشون شه. پرنده به اي زبلي نديده بودم. ولي مو از ابوذر بيشتر خوشم ميومد. بخاطره رنگو روش. زيته همه وخ بود. تابسونو زمسسون نداش. هر وخ ميديدمشون رنگو روشون مونه ياده تاكسي خطيايه آبادان خرمشهر مينداخ. او روز هوا نه گرم بود نه سرد. حميد تيز كرده بود يه جفته شونه بگيره. ميگف شايدم نگرشون داشتم. مو هم گفتمش مگه قرار نبود ولشون كني برن؟ اونم گف: حالا كو تا بگيريمشون. و بعدشم معلوم شد كه كي زبلتره! او روز گفتيمو خنديديمو رفتيم خونه. سير دلمون خنديديم. يادآوري او خنده ها هنوز خنده به لبام مياره. اما همنشيني كه با حرفاش اه تهه دل به خنده بيام نمي جورم…..
او روزا تازه از اردويه رامسر برگشته بودم. عجب صفايي داش. مزه ش هنوزم تو دلمه. يه هفته بيشتر نبود اما يه عمره كه خا طراش ولم نكرده. با سودابه تو همو اردو آشنا شدم. بجز قيافش هيچيش به دخترا نمي خور. مي گف مو تك دختره خونه وادم. بعد از هفتا پسر. حتمن ننه ش ويار دخترزايي داش! اخلاقو رفتاراش عينه پسرا بود. مثه خودمونم حرف ميزد. حتا لباساشم بيشتر پسرونه بود تا دخترونه. ميگف سودي صدام كن. زياد از اسمش خوشش نمي اومد. شايد بخاطر ايكه خيلي دخترونه بود. در عوضش مونم خودمه گم نميكردم. به پر و پاش نمي پيچيدم. زياد تو نخش نمي رفتمو سعي ميكردم كمتر تو ديد ديگرون باش آفتابي شم. همي اخلاقو رفتاراش بود كه باعث شد خيلي زودتر از اوني كه فكرشه ميكر خواستگاراش پيداشون شه.خب پسرا از دخترايه خاكيو خودموني بيشتر از بقيه دخترا خوششون ميا. خصوصن اگه اهله غر و فر نباشن. سودي هم نبود. نديدمش تا روزيكه فهميدم شوهر كرده. نديدمش تا روزيكه داشتيم تو فسا برا جنگزده ها اردوگاه مي ساختيم. يه خانمه چادر مقنعه اي اومد جلومو گف: توني رضا!؟ گفتمش بفرما خواهر. امري داشتين؟ گف سيكون اي! نشناختيم؟ خوب كه نگا ش كردم خاله درشته بالا لبش حاليم كر كه جل الخالق. اي خو سودابس. باورم نمي شد بتونم ببينمش. مي گف شوهرش تو روزايه اول جنگ تو خرمشهر شهيد شده. بعدشم رفته بيمارستانه او پي دي داوطلب شده كه به زخميا كمك كنه. بعد از كلي علافي نپذيرفته بودنش. بش گفته بودن موند نت مصلحت نيس. متوسل شده بود به بنياد شهيد. اونا هم فرستاده بودنش هلا ل احمر. آخرشم كه گفتم.
![]()
بازم مو خواب ديدم. بازم خودمه تو اوج آسمون – بالايه سر كواترايه شركتيو سبخي هاي آب گرفته وو نخلستونايه بهمنشير ديدم. ديدم كه بوواها سرصبح با بيلرسوتا وو سپرتاسايه يه شكلشون منتظر سرويساشونن. ديدم كه بچه هاي سحرخيز تو صفه نونوايي ينو ننه ها زنبيل به دس راهيه بازارچن تا همه چيه تازه وو دس اول بخرنو به خونه ها بيارن. ديدم كه كوچه ها شسته وو روفتن. شمشادا گل كردنو بوي گيس پالاشگا وو رطوبت شرجي تو هم پيچيده . ميشنيدم صدايه اكبر حليميو اسمال آشيو ممد نونيه كه همه چيه گرمو تازه دمه خونه ها مي اوردن. اما انگاري خوابام رنگو بويه خواب نداش. انگاري همه چي واقعي بود. از بويه غذاهايه جورواجوري كه از هر خونه اي مي اومد تا عطر سبزي خوردنايي كه آدمه حالي به حالي ميكر. از دال عدسو – قليه ماهيو – دوپياز سيب زمينيو يخنيو آب باقله گرفته تا پلو ميگو وو ماهي سبوره تنوريو ماهي زبيديو خورشه باميه. تا برسه به پرپينو رشادو كرراتو ريحونو گاگلله. غلغلهء بچه دبسسانيا. كه برا هواپيمانا هو مي كشيدن. اوورتر تو نخلستونايه هميشه سبز- آوازبلبلايه خرماخورو نفسايه سنگينه گاوميشايه خوابيده تو لجنايه ساحل رودخونه وو سرو صدايه مرغايه مهاجره ماهيخوار طبيعته عجيبيه تو دورنمايه يونيتايه پالاشگا وو پتروشيمي به چشم مينشوند. عجب! همه بودن. رفته ها وو آواره ها ي گوشه وو كناره اي مملكت. شهيدايه شهر كه اسمشون رو هيچ خيابونو مدرسه وو كوچه اي جا نگرفته بود. از رياض خوشبخت و جعفر هلالات و مسعود ناصري تا سيمين سلامي و حسين آتشكده وو عيسي موسوي. از ايرج سپند و هادي هلالي و ممد فيروزي تا شهربانو چگينيو ملوك فدايي و صاحب جان موسوي. خيليا. خيليا......
دلم خيلي وقته كه دلتنگشونه. كاش هيچوخ خوابم به آخر نمي رسيد. كاش اي خوابايه خوش رويه واقعيت به خودش مي كشيدو مونه نه از اوج آسمون كه همه چيه كوچيكو به حساب نيومدني ميشد ديد به زمين مي كشوندو به ميونه اوهمه آدمايه خوبو عزيز مي نشوند. كاش ايهمه تفاوت ميونه خوابو بيداري نبود.
![]()
ناصر دسشه بطرفم دراز كردو گف: بگير بيو بالا- نترس. تمام بدنم ميلرزيد و حسابي قاطي كرده بودم. اما ناصر عينه خيالش نبود. يعني بالا رفتن از پله هاي تانكي كارش بود. عينه گربه آويزون ميشدو ترسي به دلش نداش. او روزنتونسم خودمه بالا بكشم. با چه بدبختي اومدم پايين. هي سكسكه ميكردمو آبه گلومه قورت ميدادم . تو او گرما انگاري بدنم يخ زده بود. ناصر كه اومد پايين كلي بم خند يد . ميگف: همي بودي؟! البته مو خوب مي فهميدم كه همه بچه هايه كوچه هميطورين بجز ناصرو فريدونو خسرو كسي جرات نداش ازاو همه پله بالا بره. گذشتو رفت تا او روزيكه محله مون خط مقدم جبه جنگ شد. او روزا نه از ناصرو فريدون خبري بود نه از خسرو وو خيلي بچه هاي قلدره محل كه خودشونه خيلي زرنگ ميدونسسن. اولين نفرايي بودن كه رفتنو پشت سرشونم نگاه نكردن. تو يكی از همي روزا بود كه رفته بودم تو محوطه تانكيو چشامه دوخته بودم به تك به تك پله هاش. اما نميتونسم بشمارمشون. يه هوا بسرم زد كه اي ترسه لعنتيه از خودم دور كنمو دل به دريا بزنم. هر چي بادا باد. همچي از پله ها بالا مي رفتوم كه انگاري اي مو نبودم كه از فكرشم تنم مي لرزيد. بالا كه رسيدم انگاري دنيايه بم دادن. خودم بودمو خودم. اما نه انگاري تنها نبودم. فكرشم نميكردم كه كسي بجز مو هم اونجا باشه. يه اتاقك حصيري اندازه يه نفر. يه سربازم بود كه اونم از ديدنم خيلي تعجب كر. ديده بان توپخونه بود. كلي تحويلم گرفتو ازجيره غذاييش بم تارف كر. برا اولين بار بود كه كله محله مونه يه جا از بلندترين نقطه ممكن مي ديدم و چقد دلم ميخواس او زمانيكه كوچه ها غلغله بود از آدماش ميتونسم او بالا باشم. خيلي زود او دنيايي كه يه ساعت پيش از اون بم داده بودن مثه يه تيكه يخ آب شدو از بين رف. تو او سكوته لعنتي همه دنيام خاطره هايي بود كه مثه برقو باد از ذهنم ميگذشتو جايه همه همسايه هايه تو چشام مي نشوند . كاش او دنيا دوباره خلق میشدو میدادنش به مو.
