تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
یادوم می یاد او قدیما

که اوه لینا قط می شد

ننه م می اومد سرآب

با زنا همکلام می شد

ددم هنوز فسقلی بود

پیرهن تنش گل گلی بود

بوام رو سقفه پشته بوم

با پاهای کاهگلی بود

یادوم می یاد که یخ نبود

تلویزیون او وخ نبود

گرمی بینه بچه ها

به گرمی سبخ نبود

فاطی میونه بچه ها

قر می دادو ناز می فروخت

ابولی با چشمونه سیاه

داد میزدو آب می فروخت

یادوم می یاد بیلرسوتا

همه به شکله هم بودن

سپرتاسایه بواها

از روحی یه محکم بودن

تریلرایه آق بابا

سرویس آقاها بودن

تاکسی هایه سفیدسیاه

تو خطه بینه راه بودن

فیدوسه پالاشگاهی یا

ساعت چار سوت می کشید

بچه هایه سبزه سیاه

منتظره بوا بودن

گلوله هایه شیشه ای

تو دست بچه ها بودن

خونه هایه کوچیک بزرگ

معدنایه صفا بودن

راستی تو هم یادت می یاد

مو او روزا کجا بودوم

روپشته بومه خونتون

دنباله کفترا بودوم

وقتی می رفتی تویه لین

با دخترا بازی کنی

تو صف نونه تنوری

تو فکره او چشا بودوم

دنبالتوم هر جا بری

از تانکی تا کلانتری

با دلو جون ای بار می یام

تا دیگه از پیشوم نری

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:27 |
از کوچه که می گذشتم دخترکی را دیدم که غمگین کناردرنشسته بود.

از کوچه که می گذشتم دخترکی را دیدم که شادمان از خانه ای بیرون آمد.

از کوچه که می گذشتم دخترکی را دیدم که اشک می ریخت.

از کوچه که می گذشتم هیچکس را ندیدم.

تو کدامشان بوده ای؟

بوده ای یا نبوده ای؟

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:12 |
باید خیلی حواست جمع باشه. همیشه یه وقتی می یاد که خواب تو چشماته. همون موقعی که خوابهای شیرین می بینی و دلت نمی خواد پلکاتو باز کنی تا نور خورشید رو ببینی. یه متکا رو سرت میذاری تا صدای دیگه ای از توی اون حال و هوا بیرونت نیاره. اما نمیتونی. نمیشه. بلند که میشی صورتت رو میشوری. مثل دیروز - پریروز و همیشه. تا شاید بیدارترشی. اما نمی شی. نه خوابی نه بیدار. بیشتر دلت می خواد توی همون خواب باقی بمونی. توی همون سبزه زار وسیع. کنار لاله و مریم و داوودی. با پروانه ها و شاپرکهای رنگارنگ. زیر سایه نارون. خدا از اون بالاتر داره تو رو دید میزنه. می خواد ببینه به چی وابسته تر هستی تا همونو بهت بده. بعدشم اگه سیر شدی یا از چشمش افتادی بهت نهیب بزنه که تقصیر خودت بود. چشماتو وا میکردی  و خمار نمی موندی. چقدرخواب؟ و اونوقت حسرت می خوری که چرا وقتی خواب هستی چیزهایی رو واست میارن که نمیتونی تحویلشون بگیری. حالا هم بیداری هم خواب. هم بیداری رو دوست داری هم خواب. نمیدونم کدومشون رو بیشتر. اما نه اون چیزی رو که تو خواب دیدی داری و نه اون چیزایی رو که تو بیداری انتظارشون رو می کشی!
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:48 |
در شب آرام و سرد

میتوان تکرار کرد

قصه های کهنه را

میتوان امید بست

یک سوار خسته را

میتوان بر هیمه ها

یک نفس آواز خواند

دل به پای غم نشاند

سینه را همرازخواند

میتوان در کوره راه

با کسی همراه شد

درد زخم کهنه را

همنوای تار بود

میتوان بر خود گریست

در اتاقی تنگ زیست

با در و دیوار گفت

همدم و همراز کیست

کاش می شد لحظه ای

نرمتر از پوست بود

محنت دل را کشید

در هوای دوست بود

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:17 |
کودک بودم و باد بهار

نرم چون پروانه ای

خفته بر گلبرگ احساس

آرام آرام نوازش می شدم

با حریر دست های مادر

کجاست خلوت کوچه ای

که مرا به اشتیاق فرا خواند

 

 

و با پرواز چلچله ها

از خویشتن رهایم سازد

کجاست درازای خیابانی

که در تکرار مداوم قدمهایم

به سوی خانه دوست

لحظه ها را فراموشم سازد

افتاده ام به پایبوس گهواره کودکانه ام

زنگوله نیاز را

با یادتان به صدا در می آورم...

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:16 |
اینجا آبادان است. بدون هیچ پسوندی. فقط آبادان.

میتوانی در ادامه این نام عزیز- بیاد ماندنی - دوست داشتنی و یا شهر من را هم بیاوری.

اینجا آبادان است. شهری که تاریخ را افسانه و واقعیت را رویا نموده است.

اینجا آبادان است. دست های دوستی و محبت به سان هزارهزار رودخانه ای است که در این پهنه زخم دیده روح تشنه ی انسانی را سیراب می سازد.

اینجا آبادان است. شهری با همت های بلند مردمانش. باعطرگل محمدی. با سرخی خون شقایق های عاشق. با چهره هایی به گرمی حیات بخش خورشید. با زبانی آمیخته به عطراحساس. صادق و صمیمی تو را به میهمانی دلهای بزرگ فرا می خواند.اینجا محل گذارنابرابر عشق با عفریت جنگ و خون ریزی است. وجب به وجب این سرزمین سرشار از خاطره - گلبانگ یاران - خنده و اشک شوق دیدار دلشدگان است.

اینجا سرزمین خداست. کعبه ی همیشه پررونق دوستی و صمیمیت. هیچ غباری را یارای رویارویی با گلاب جان افزای حضور دوست نیست. تو میتوانی هر دم که بخواهی رونق بازار احساس را از کوچه های عطرآلود خاطره هایش بجویی. بر لعاب خوش رنگ کوچه های شهرمن غبار فراموشی هرگز دوام نمی آورد. اینجا آبادان است با حسی آشنا که تو را به پرواز شوق وامیدارد. حسی که تو را به هویت می رساند. بر این خاک گامهای غریبه آشنا بر خاک می نشیند و بوی شرجی چونان دم مسیحایی عطش عشق به کالبدت می دمد.

اینجا آبادان است با کوچه های همسان و همدل. با خانه های یک شکل که هر کدام عزیزی را به یادت می آورد. در این شهر هیچ پس کوچه ای وجود ندارد.کوچه های آبادان معدن عشق و صفا بین خانواده هایی از اقصی نقاط میهنمان میباشد که گلشن مهر و امید را بر پا ساخته اند.

اینجا آبادان است. ایرانشهرجاودان دوستی و محبت و مهر.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:6 |
277270