تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
بوی عطر جوانی در کواترها پیچیده بود.پا نبود که می رفت دل بود و من در غالب این دل چه سنگین راه می پیمودم. همه چیز جز چشمانم خاموش. همه چیز جز دلم چرکین. چیزی بود که میدیدمش اما به چشم نمی آمد. سایه خیال نبود. بادبادک وهم نبود. لالایی مادر نبود. بوی شیر نبود. نیاز بود و پرواز. پر پرواز. او را دنبال می کردم تا به آنجا که دل می رفت و می توانست برود. صدایش میزدم نمی شنید. بلندتر. کر بود؟! اما لبخند میزد پس می شنید جواب نمی داد. طاقتم سرآمده بود. می شنید اما جواب نمی داد. لبخند میزد و می رفت. تا به ناکجاآبادها. تا به ناشناخته ها. لامصب خسته هم نمی شد. تشنه نبود. گرسنه نبود. به هر دری میزد اما کسی چاره اش نمی کرد. راستی که دل خر شده بود. لگد به بخت خویش و دیگران میزد. آرام نداشت. هیچ مسکنی ساکتش نمی کرد. دل خسته بود. خسته راه. کدام راه؟! بگو بیراه! دل ماهی تنوری شده بود. بوی سیر و تمر و سبزی ماهی می داد. برای دیگران خوشمزه و لذید اما برای خودم مثل زهرمار.پر از خار. پهن تویه جالی تنور. و باز دل چشم درمی آورد. لامصب تا کجاها را که نمی دید. او را می دید و پا در می آورد. بوی عطر نان می داد گرم و تازه. و باز دل گرسنه می شد. تشنه می شد. خسته می شد.

**************************************************

این روزها هوس دیدن آبادان به دلم امان نمی ده. هرچی بش چاغالی بادوم میدم میگه چمری می خوام. گل رز میدم میگه محمدی. سپیدارنشونش میدم میگه بیعار. بهش ازگیل میدم میگه سه پستون. میبرمش امامزاده داوود میگه سیدعباس. میبرمش بهشت زهرا میگه اهله قبور. میبرمش دربند میگه دریفارم. خو چه دردته؟ میدونم دنبال چی میگرده. اما چکارمیتونم بکنم. دیگه نه از آمپولایه اسپیتال می ترسه نه از کمربنده آقام. شامه ش کورشده. بوی عطر نون یادش رفته. کاش هیچوقت دل چشم و پا در نمی اوورد. کاش با چشمام دیده بودمش تا مثله خیلی چیزایه دیگه از چشمام می افتاد.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 9:1 |
277270