با یه حسه عمیقی تو رویاهام فرو رفته بودم. بینه خوابو بیداری سرگردون مونده بودم. آرامشه عجیبی داشتم. دراز کشیده بودم رو چمنایه حیاط پشتیه درمانگاهه ۲۵ شهریور. لایه چمنا دنباله چیزی می گشتم. خودشه. از لایه غلافه نازک که در می اومد انگاری که از خوابه ناز بیدارش کرده باشن. نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته بود اما مو بیشتر از مزه ش خوشم می اومد. چوسه ملا. یه چن تایی که از لابلایه علفا می کندم پا می شدم می رفتوم به طرفه خونه. حالا که فکرشه می کنم حس می کنم انگاری رو ابرا راه می رفتوم. آرومو بیقرار. بدنباله چی؟ سراغ کی؟ نمیدونم. نمیخوامم بدونم. هر چی بود یه حسه خوبو قشنگ بود.
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت
0:38 |
