تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

وقتی صبح زود طلوع دلپذیر خورشید را از پس جزیره شادمانی بهمنشیر نظاره میکردم و مرغکان دریایی با غه غه صدایشان سکوت دلپذیر رودخانه را می شکستند. وقتی پنیرک نخل-رطب -چمری - خارک و دیری سفره کودکیم را می آراست. وقتی توپه سه پوسه هفت سنگ را نشانه می گرفت. وقتی پسره بازی - تیکه بازی - گل شدده - اشتی تی - سکسک - تنگ تنگو وآزاد بازی می کردم. وقتی تو صف نانوایی بدنبال همسایه ته صفی می گشتم .وقتی با بلیط سه قرانی سینما پیروز اسپارتاکوس را تماشا می کردم. وقتی سر کوچه انتظار مادران زنبیل به دست را می کشیدم. وقتی تو اتوبوسه واحدبدنباله یه آشنایه بپاایستاده می گشتم. وقتی واسه مزه دمپخت ننه م هوسه ترشی لیته ی همسایه رو میکردم. وقتی یواشکی از روزنه هایه طارمه رفت و آمده دختر محصلها رو دید می زدم. وقتی تو بازیه وسطی بل میگرفتم تا همبازیه سوخته رو وارده بازی کنم. وقتی لباس نوهام رو می پوشیدمو تیغ به صورتم می کشیدم. وقتی زیره تیله برق ادایه درس خونها رو در می اووردم. وقتی رفوزه شدم. وقتی قبول شدم. وقتی بزرگ شدم. وقتی غمگین شدم. وقتی شاد شدم. وقتی خندیدم . وقتی گریه کردم اما به کسی نگفتم برایه چی؟ وقتی کتک خوردم وقتی تو خودم شکستم. وقتی عاشق شدم وقتی معشوقم بله رو به کسه دیگه ای گفت. وقتی از شهرم بیرون شدم. وقتی برایه دیدنه دوستام - چشم به چشمه همه دوختمو پیداشون نکردم. تنها تنها شدم. وقتی گم شدم.وقتی - وقتی وقتی وقتی..................................... تو کجا بوده ای؟      تو کجا هستی؟  من اینجا هستم. در میانه دوده سیگار و ماشینو غبار سربو گوگردو منواکسیدکربن. چشمانه منتظرم همه را تار می بیند. نه در اتوبوس نه در صف نانوایی و کوپن نه در کوچه و خیابان و نه در میان مجتمع مسکونی تصویر هیچ آشنایی را نمیبینم. و همکارانم تنها چند کلمه را به زبان می آورند. سلام - صبح بخیر - خسته نباشی - خداحافظ. من اینجا هستم . در آپارتمانی که از واحد سرایداریه مدرسه پسرم بسیار کوچکتر و محدودتر است. از پنجره هایه خانه ام نمیتوانم هیچ همسایه ای را ببینم یا صدا کنم. تنها چیزی که از این پنجره ها عبور می کند پشه هایه ریزی هستند که زورشان بخوبی به ما می رسدوهمه ما را وادار به خارش می کنند. من اینجا هستم غریبه ای درانتظار آشنایی که یا من و یا او همدیگر را گم کرده ایم. کجا و کی نمیدانم فقط میدانم که من اینجا هستم و او نمیخواهد بداند که من بدانم تو کجا هستی!

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 11:51 |
ممد نفتی از گران شاپوری تا شاباد رو یه نفس دوویده بود تا خبر گل پیروزی بخش حسون(عبدالرضا برزگری)رو به بچه های محل برسونه. می گفت:عجب گلی بود! دمش گرم. بیچاره گلر نفهمید از کجا گل خورد. گوگیجه گرفته بود. همچی توپه کاشت تو گل که انگاری با توپ قولو قراراشو گذاشته بود. تو چشمه همه بچه هایه کوچه اشک جمع شده بود. مرتضی می گفت: می باره اوله شه. خداییش همه صنعت یه طرف - حسون یه طرف. اصلن صنعت بدون حسون بارش به منزل نمی رسه.بچه هاهرکدوم یه نظری می دادن تا از بقیه عقب نیفتن. حتی مصطفی هم که تا به حال چشماش استودیوم رو ندیده بود وارد گود شد و گفت:خداروکولا امکانات نمیدن وگه نه حسون چیش از پله کمتره. بخدا اگه خارج بره رو دست میبرنش. و حسون سالها در صنعت ماند و همه جا درخشید تا نام تیم صنعت نفت آبادان اسیر خرابه های جنگ ویرانگر نشه و من و مای روشنفکردر پایتخت و شهرهای خوش آب و هوا دور از همه چیز  دم از آبادانیه اصیل بودن نزنیم و اصالتمون رو در چهار متر قوطی کبریت بی خاصیت مدفون نسازیم.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 18:32 |
277270