تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
 

باران عشق من ......


در زير باران نشسته بودم… چشمانم را به آسمان دوخته بودم…


چشمانم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…

 

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…


نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…


باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند…

 

اما آن قطره عاشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 7:43 |
 
بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست
 
بارالها!
بگذار شایسته ی بنده نوازیت باشم، بگذار بوی خاک و عطر سجاده، مشامم را پر کند، بگذار لغزش اشک را که در پی یافتن رو شنایی، گونه هایم را در می نوردد احساس کنم و بگذار در فراق خود، به قرب و عنایت تو نائل شوم
 
 
 

 

باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

 

امسال
پائيز رنگ دلم را
بر آسمان مي نهم:
ابری
ابری
بارانی
 
 

صبح بارانی پاییز

و صدای کلاغ ها

که سکوت سرد کوچه را می شکنند

لیوان چای را سر می کشم

و راه می افتم

می روم تا برگ های خزان را

به شاخه ها پیوند بزنم

من طاقت سرمای زمستان را ندارم...

 

پاییز دلت بهاری نازنین!!

 
 

هوای سرد و مه آلود

برگ های خزان

فصل من، پاییز...

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 10:55 |
یه چیزی رو می خوام بگم قول بده بهم نخندی. اگه قول بدی بعد بهت قول میدوم یه چیزی رو بهت بگم که از ته دلت بخندی. قول میدی؟ تو رو خدا! نزار بیشتر از ای قسمت بدم. قسم خوردی ها مویه روز احساس کردوم عاشقت شدم اما مطمئن نبودوم. برای همین رفتوم پیش یکی از همین ننه هایه فالگیر نخودی. بیست تومن ازوم گرفت تا بهم بگه: " سرخ و سفیده. گرم و صمیمیه.اما طبعش بهت نمی سازه. ازش فاصله بگیر وگرنه روزگارته سیاه میکنه. بهت خیلی نزدیکه اما دلش ازت دوره. گولشه نخور. خنده هاش از رو ریایه. مواظب باش سرکیسه نشی. آیندت روشنه. پولدار میشی. عزیز میشی. تحمل داشته باش. یه وقت پات لیز نخوره گول بخوری. اینایه که گفت دستامه گذاشتوم رو جیبایه خالیم تا یه وقت گولم نزنی یو جیبامه خالی نکنی. بعد بودو رفتوم خونه وو هر چی داشتومو نداشتوم تو یه جعبه آهنی گذاشتومو قفل زدوم وو یه جایه مطمئن قایم کردوم. اما فایده ای نداشت. قبل از این همه ی دار و ندارمو از دلم برداشته وو برده بودی. راستی چیکارشون کردی؟!

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 17:54 |
این جیم وست لعنتی بد جوری منو هوایی کرده بود. شبها تا هفت تیر لاکی رو زیر کش شلوارم نمی گذاشتم خوابم نمی برد. تویه خواب می دیدم که با یه اسبه سیاه می یام تویه کوچه و تو رو می دزدمو می برم به صحراهایــــه تگزاس و کنار یه کاکتوسه بزرگ برات یه مزرعه میسازم که چند تا گاوه چاقو چله و یه گله اسب وحشی توش ولو باشن. بعدشم چند تا کارگر استخدام میکنمو خلاصه کلی صفا می کنیم. حساب کرده بودم که ده دوازده تا بچــــه باید داشته باشیم تا همه کارهایه مزرعه به پیش بره. و وقتی اینو تو خواب بهت می گفتم بهم نگاهه معناداری میکردیو می گفتی: چه خبره! فکره خرجشونو بکن. و من می گفتم: خدا می رسونه. مگه آقات اینا نیستن؟ چطور تونستن. و تا می اومدم راضیت کنم که بچه هامون هر چی بیشتر باشن سرخپوستا جرات نمی کنن به مزرعمون حمله کنن ننه م بیدارم میکرد تا برم بازار سلطانیو نونه گرم بخرم. اه که نونه گرم چه بد موقع حاله آدم رو می گیره.
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 17:16 |
امروز رفته بودم خونه دایی جواد تا فیلم دختر شاه پریان رو نگاه کنم. اونقدر از دیدن این خانم خوشکل کیف کرده بودم که اگه دست خودم بودمی رفتمـــو ازش خواستگاری میکردم. کسی چه میدونه شاید استیلوم به چشمو ودلش می نشستو جوابه بله رو میداد. خلاصه برگشتوم خونه وو فکری به سرم زد. که تویه اینهمه دخترایه کوچه یکیشون بشه دختره شاه پریانو بشه زن مو.اما کدوم! آخه هیچکدمشون خال بالایه لب نداشتن. بعد فکر کردوم که اشکــالی نداره با مداد چشمه ننه م یه خاله مشکیه قشنگ واسه یکیشون میذاروم.     بعد هم برای اینکه از چشمش نیفتوم میشوم سوپرمن. چادر سیاهه ننه مــو به کولوم می بستومو نصفه صورتمه با واکس سیاه میکردوم. برایه پریدن از   رو دیوار هم با چتر بارونیه آقام حسابی تمرین میکردوم که کم نیاروم. اما همیشه سربزنگا یکی پیدا می شد که همه نقشه هامه بهم می ریختـــو کلی حال گیری میکرد تا مو هم مجبور بشم تو دلم یکی از دخترایه کوچه رو  دوست داشته باشومو اون خال بالایه لبو بکوبم تو سر آرزوهام.                     

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 10:15 |

شاید درهیچ کجای میهنمان شهیدان به خاک و خون خفته یک شهر اینچنین مظلوم و گمنام نقاب خاک به رخ نکشیده اند. عزیزانی که هر یک در گوشه ای به غیرآنجــا که آرزویش را داشته و وصیت نموده اند برخاک خفته اند. در هر شهر میتوان نــام شهیدانی را یافت که وجه اشتراک آنها محل تولدشان می باشد. جوانانی که آتش پر زور جنگ آنها و خانواده هایشان را ناچار ساخت در شهری دور ازشهرمحبوبشان زندگی نمایند و همه آرزوهایشان را در پس سالهای دراز جنگ خـــانمــــانســـوزبه فراموشی بسپارند. حسین آتشکده - ریاض خوشبخت و مسعود ناصری در شیراز* بهروز گل محمدی در شهرکرد * سیدحمید موسوی راد و محمد بندری گل نرگسی در ایذه * سیمین سلامی در ماهشهر و هزاران شهید والامقام همشهریمــــــــان کــــه غریبانه در شهرهای دیگر تشییع و به خاک سپرده شدند. شهیدانی که نامشان بر روی هیچ کوچه و خیابان و مدرسه ای در شهر محبوبشان نمی درخشد.کوچه هایی که زمانی به نام آنها شناخته می شد اما اکنون گمنام و بی نشان باقی مانده اند.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 10:16 |
277270