تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

ننه م یخنی بار گذاشته بود. قابلمه غل می زدو بخارش پشت شیشه پنجره مطبخ

رو پوشونده بود. مو گوشه راه پله کنار دیوار نشسته بودم چشمامه انداخته بودم به

خوشه های غوره انگورمون که تمامی حیاط خونمونه پوشونده بود.

 

ننه م صدام زد نشین اونجا. تو حیاط مردم پیدایه. مو چکار حیاط مردم دارم. گفت:

بیو برو سبزی بگیر برا نهار. فقط ریحنو پرپینو ترپیاز. اگه نونوا هم شلوغ نبود پنج تا

نون بگیر. خمیر نباشن ها. آقات دعوا می کنه. دمپایی هایه آقاتم نبر. مال خودته

بپوش. زود بیای. نری با بچه ها تیسه کنی. مدرسه ت دیر میشه.

 

تو کوچه محمود با یویوش داش بازی می کرد. بش گفتم: محمود می یای بریم بازار

سبزی بخریم؟ نه . مامانی نمی ذاره. نون چی. نون نمی خواین؟ نونم داریم. میدی

یه خورده با یویوت بازی کنم؟ نه بابایی دعوام میکنه. اگه بدی بعد گلوله چینی

 هامه میدم به خودت. یه خورده . آفرین. سی ای. گلوله برا چیمه. اینه داییم از

 کویت برام اورده. تازه یه تانکم برام اورده. کنترولیه. ای چراغ خونه غلام اینایه برام

 شکستی میذارم نگاش کنی. گفتم: تانک کنترلی. از همونا که مجید داره؟ گفت:

نه. او چیه.او خو پلاستیکیه. مال مو آهنیه. چراغاشم روشن می شن. پشتک وارو  

 میزنه. یه آهی از ته دل کشیدم انگاری نیمه جون شده باشم.گفتمش مگه مو 

مرض  دارم که چراغ خونه غلام اینایه بشکنم. اصلن نخواسم. گوره پدر خودتو تانکتو  

 یویوت.اونم گفت: گور پدرخودت. پدر سگ. برگشتم شق خوابوندم تو گوشش.

شورتشه خیس کرد. جیغش در اومد. یویوشه پرت کرد به طرفم. جا خالی دادم

 افتادتو جوق. صدایه جیغشه بلندتر کرد. مو هم دمپایی هامه کردم تو دستمو

 پا گذاشتم به فرار. اصلن یادم رفته بود چی باید برا ننه م بخرم.

  

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 17:8 |

ننه یحیی نشسته بود سر کوچه. داشت گریه میکرد.

 هنوز چارده سالش نشده بود که نشوندنش پای سفره عقدو  شوهرش دادن. دادنش   به  سید  مصطفی. طبقی داشت سر کوچه. همه چی می فروخت. هرچی که دوس داشتیم: کازو -    پاسورک  - نقله پیرزن - خروس قندی - شانسی - نخودچی کشمش. برایه بزرگترا  هم همه چی داشت.    سیگار ونستون  -  تخمه ژاپنی  -  پپسی .  ای صفایی داشت.

 مو شنیده بودم تریاک هم به اهلش   می فروشه.  هیچ یادم نمی یاد ما که همش با زیر شلواری می گشتیم و جیبی نداشتیم پولامونه کجا  میذاشتیم ! اصلا پولی بمون میدادن؟! خوراکم تخمه سیاه بود. یه قیف کاغذی یه قرون. ای صفایی داشت.  

 صبح کله سحر از خواب ناز بیدارمون کردن که پاشو برو آش بگیر. نونم یادت نره. آخ چه آشی . چه نونی. ننه میزد رو دستوم و می گفت:" مگه زهره ماره - پیازه دیگه - چرا می زنیشون کنار؟"  چطورمیتونستوم بهش بگم پیاز داغ حالمه بهم میزنه.یه لقمه که میخوردم کتاب دفترامه میزدم زیره   پیرهنمو بدو میرفتوم بطرف مدرسه.

 مدرسه دکتر اقبال برام حکم یه دانشگاه رو داشت و داره. چه معلمی.خانم صدیقه خونجوش نمونه نداشت. چه همکلاسیایی. کجایی پرویز ابراهیم مرادی؟ عمریه که هواتو میکنم. هنوزم که هنوزه تو شلوغیه خیابونا دنباله یه مو سیخی چشم رنگی می گردم شاید خودت باشی. چقدر آشناییها معنا داشت. با همه. هیچکس غریبه نبود. هیچوقت تنها نبودیم. جیبامون خالی بود اما دلامون پر. عاشق بودیم ونمیدونستیم. ای دل. ای دل. چها کشیدی.

 

چه صبری داری.  ننه یحیی زد گوشه کتفومو گفت: حواست هست چی میگوم؟ کجایی؟! مو داروم برا کی قصه میگم؟  چشماش خیس اشک بود. دستشه گرفتوم تو دستومو بوسیدمش. چقدر چروک داشت. چقدر تب داشت. گریه امونم نداد. بهش گفتوم یادته ننه یه بلبل داشتی صداش میزدی سلطون؟ یادته میگفتی برو براش مگسو ملخ بگیر؟ یادته میرفتوم برات نون می خریدوم؟ حالا کی برات نون می گیره؟ ساکت شد. مثه یه تیکه چوب. نگاش خیلی دور بود . ترسیده بودوم. هیچ حرکتی نمیکرد. زدوم رو زانوش به حرف اومد. سلطونه سید کشت. زورش به مو نمی رسید سلطونه کشت. براش شده بود مایه دق. می گفت تو ایقد که به سلطون میرسی محله مو نمیذاری. می گفت اقله کن یه چایی برام بیار دم طبق. یه آبه یخی. جونت که بالا نمی یاد. ایقد با ای بلبل ور نرو. عشقباز شدی پتیاره؟ ای آخریا خیلی بد دهن شده بود.  شبی که می خواست بمیره صدام زدو گفت: عشرت حلالوم کن. اما مو هیچوقت داغ سلطون از دلم بیرون نرفت.....   

 بهش گفتم خدا بیامرزش. کی مرد؟ گفت: هف هش سالی میشه. سرطان افتاده بود به جونش. عینه نی غلیون شده بود. همه زندگیمونه فروختیم خرجش کردیم فایده نکرد. مرد ساده و زحمتکشی بود اما بددل بود. وصیت کرده بود بیاریمش اهله قبور خاکش کنیم. نتونستیم. راهمون خیلی دور بود. یعنی نذاشتن. بیست ساله نیومده بودم آبادان. نمیدونم یهویی چی شد دلوم هوایه ای محلیه کرد. شایدم هوایه سلطونو. تو اینجا چکار میکنی؟ بهش گفتم:مونم مثه تو. تو به هوایه سلطون مو به هوایه بچه ها.

 اینجا که می یام همو طوری می بینومشون. انگاری همشون همینجان. انگاری هیچی عوض نشده.صداش می اومد. دمه گوش بود. صدایه سلطون بود. اما خودش پیداش نبود. زدوم رو زانویه ننه یحیی.گفتمش می شنوفی؟ چوب شده بود. حرکتی نداشت. تکیه داده بود به دیوار. انگاری صد ساله خوابیده بود. زدم به سرم. داد کشیدم. هیچکس نمی اومد. هیچکس. ننه یحیی رفته بود اما صدایه سلطون می اومد.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 14:35 |
 

مهین وقتی مشتشو جمع میکردو با خنده به طرفم می اومد خوب  میدونستم که میخواد چکار کنه. از خنده هایه موذیانش می فهمیدم که میخواد فرارم بده. جیغ می کشیدمو به دو می رفتم پشت تارمه. همونجا که گربه گل باقالی رو توله هاش لم داده بودو منتظر که یه چیزی براش ببرم. وقتی باهاش آروم حرف میزدم با عشوه میو میو  میکرد و وقتی می خواستم دست ببرم توله هاشه نازکنم خیف خیف  می کرد.

 

تو هیچوقت بچه گربه داشتی؟ مو داشتم. یه روز صبح زود  که میخواستم برم مدرسه صدایه میو میویه یه بچه گربه بخت برگشته  رو از تو جوق شنیدم. خیسه آب لجن شده بود. انگاری فرشته نجاتش  بودم. برش داشتم. گوش میکنی. بچه گربه لجنیه برداشتمو بردمش خونه با آب شامپو شستمشو با حولم خشکش کردم. همه خواب بودن.  زیر شیروونی براش یه کله درست کردمو با یادش رفتم مدرسه. تا ظهر   بشه جون کندم. موقع اومدن براش یه شیشه شیر خریدم.  شیشه دیژل آقامه خالی کردمو شستمشو لاستیکه قطره چکونه زدم  سرش.

 

 یه جنگجنگو هم گذاشتم پیشش شد سیسمونیه نازی.  نازیه خیلی دوست داشتم خیلی. همی که بزرگ میشد مو هم بیشتر  بهش انس میگرفتم. باورت میشه! ایقدر دوستش داشتم که ازش لب میگرفتم. به کسی نگی ها. فقط میخوام بدونی که وقتی عشق باشه  گربه هم میتونه معشوقه بشه. تا اون شبی که تو حیاط لم داه بودو  تکون نمی خورد. رفتم جلوتر . تو چشماش اشک جمع شده بود. گوش  میکنی! اشک گربه. تا حالا دیده بودی؟ مو دیدم. بعدشم رفتو تا حالایه  که هیچ خبری ازش ندارم. مهین تو همین لحظه ها غافلگیرم می کرد.  میدونی تو مشتش چی بود؟ یه مارمولک. لامصب قاتل مارمولک بود.  تو تا حالا مارمولک رو گردنت افتاده؟ رو گردنه مو افتاده. اما نه از رویه  دیوار. از تو مشته مهین.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:1 |

 

فرهاد حسن زاده

 http://www.farhadhasanzade.com


فراموشی می آید

مثل همین پاییز

با ابرهای سهمگینش.

دیروز برگ خشکی دیدم

که نمی دانست

از کدام شاخه جدا شده.


فرهاد حسن زاده متولد فروردین ۱۳۴۱ در آبادان میباشد. اما وقتی او را  می بینی و فرصت گپ

 زدن پیدا می کنی باورت نمی شود که اهل آبادان است. هر چه میگردی که در لابلای جملاتش ته

 لهجه ای پیدا  کنی عاجز می مانی اما وقتی سرگذشت زندگیش را از روز تولد تا  حال را می

 خوانی و یا از زبانش می شنوی به او حق می دهی که  لهجه مشخصی نداشته باشد. آوارگی پس

 از شروع جنگ غبار پختگی  و دردهای ناگفته را بر چهره مهربانش نشانده است.وقتی سخن می

 گوید ردی از طنز و خنده ( گر چه برخی اوقات تلخ) در سخنانش آشکار است آنگاه می فهمی که

 کودک درون فرهاد هنوز بدنبال سه چرخه ای  است که قرار بود در  کودکی برایش بخرند و

 نخریدند. با فرهاد حسن  زاده از طریق سایت شخصی ایشان درج شده در بالای  نوشته بیشتر

 آشنا شوید.  

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 12:14 |
 

هفت سنگه بچه ها

هفت سنگ خیلی قشنگه بچه ها

بازیه بچه هایه شهری قشنگه بچه ها

خوشتر از عاشقیو بهتر ز جنگه بچه ها

هفت سنگ اما حکایت ها داره

گوش کنید قصه می گم از بازیهای بچه ها

روز و روزگاری بود

قلب و روح و فکر ما تو کوچه ها

هر چی بود رو راستی بود

واسه آشنایی با غریبه ها

کم کمک غریبه ها

دوست و آشنا شدن با بچه ها

بچه های باوفا و باصفا

همدم اونا شدن تو کوچه ها

لحظه ها چه پربها

نقطه های روشنی از عمر ما

دشمنی معنا نداشت

حتی تو گلشدده وو اش تی تی یا

سرتاسر - نقل پیرزن - شیربستنی

کازو  با  نخودچی و تخمه سیاه

پپسی یه پنزاری و شیش قرونی

باقلوا - فلافلایه لبنانی

نخود و آب باقلهء دزفولی

پاکوره - سمبوسهء پاکستونی

چمری و خارک و دیری و رطب

کونارو موزهای نرم سومالی

نوش جان ما می شد جاتون خالی

تا که یک روز آسمون قرمبه شد

کوچه هایه دوستیمون ویرونه شد

جنگ اومد جا خوش کنه تو خونه ها

دیوار صوتی رو شهر شکسته شد

مو می گم که جنگ فقط بهونه بود

دشمن صلح و صفا دیوونه بود

ما نداشتیم با کسی جنگ به خدا

سفره همدلی مون نشونه بود

بچه ها یاد بیارید همین حالا

شهیدایه شهر پر درد و بلا

جوونایی که به شهر خون می دادن

واسه شهر عاشقا جون می دادن

حالا هفت سنگ رو چیدن معنا داره

جای سنگ آجر رو آجر میذاریم

می بریم خرابه های کوچه رو

تویه قلب سرخ تاریخ میذاریم

بچه ها گوش می کنید صدا می یاد

صدایه فیدوس چه آشنا می یاد

صدایه تیک تیکو تاک ساعتا

صدای سپرتاسایه باباها

باباها چه باوفا چه باصفا

صف به صف بدون نیرنگ و ریا

دوباره به شهر خوبان اومدن

دوباره با بازویه کار اومدن

اومدن همدیگه رو پیدا کنن

اومدن که دوستی رو معنا کنن

ا.....................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 7:53 |

 

زنگ که زد نفره اولی بودم که پریدم تو حیاط  درسه. حالیم نبود  که اول برم دست به آب یا لقمه باسخامیه ننه م رو بخورم. دومی بهتر بود حداقلش کسی با لقد نمی زد دره تو صورتم. رفتم پشت خونه بابای مدرسه. باسخامه از تو مشمما در اوردم. لاشه باز کردم دیدم هیچی توش نیس. یه گاز زدم انگاری یه خورده شیرین بود. تودلم گفتم بزا بیام خونه ننه! اگه مشقامه نوشتم حالا می بینی. تو راهه خونه تمرین میکردم که چی به ننه م بگم. دره که باز کردم یه اخمی تو صورتم نشوندم که یعنی ها خیلی ناراحتوم. ننه م گفت: زبونته گربه خورده؟ سلامت کو بچه؟ گفتم: باسخامه خالی  برام  میذاری میخوای سلامم بکنم! ننه م گفت: برات روغن و کره زدم. کمت بود؟ تازه فهمیدم که چربی باسخام ماله چی بود. گفتم خوهمه بچه ها تو باسخاماشون سرشیر و کالباسو کره مربا میذارن اقله کن یه خورده پنیر بلغاری که آقام از استور اورد میذاشتی. ننه سفره یه نفره رو برام کشید. مو هم هی غر میزدم. دال عدس داشتیم. گفتم په کو برنجش؟ گفت: خیلی پر رو شدی. تلیت کن بخور. شب آقات از شیفت میاد برنجم درست میکنم. سالهاست هوس دال عدس ننه مه می کنم  چه با برنج چه بی برنج. کاش او شب که به خوابم اومدو پرسید چته همه چیه بهش می گفتم.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 15:35 |
277270