تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
 

بیچاره منصور روی تو کوچه اومدن رو نداشت. هر وقتم دل به دریا میزدو راهی کوچه میشد یا شب تاریکو خلوتی کوچه بود یا وقته پخش سریال دایره وحشت.همه تو خونه هاشون میخ سیاه و سفیدی تلویزیوناشون بودن. منصور تو همی موقع ها وقت رو غنیمت می شمردو پاپتی راهیه کوچه می شد.  تویکی از همی شبا بود که یهو سینه به سینه ش شدم. منصور بل گرفته بودو مونم که حسابی ترسیده بودم نصفه جون شدم. آخه تو ای وقت شبو بی سرو صدایی کی فکرش به کسه دیگه ای بود. داغ ترانه خوندن بودم اونم چه ترانه ای: تو اون کوه بلندی - که سرتاپا غروره - کشیده سر به خورشید - غریب و با شکوهه. به ای با شکوهه که رسیدم منصور عینه یه بمب تو سینه م منفجر شد. چرخی خوردم و برگشتم به حال اولمو دست بردم به یقه ش و تیر تو چشاش شدمو گفتم: تویی انو!؟ تف کرد تو صورتمو گفت: خودتی. جده و آبادته. فلانته. بهمانته. با کلی فحشایه آبدار دیگه. گفتمش منصور چته؟ مونم رضا! که پکی زد زیر گریه وو پشت پاشنه پاش شل شدو خراب شد رو زانوواش. دستمه گذاشتم رو شونشو گفتم: بی خیال. حواسم نبود به جون خودم. یه بارکی از دهنم پرید. بیا. بیا پاسورک( بادام شور) دستمه پس زدو گفت: ولم کن. برو. بدجوری شرمنده شده بودم.همه فحشاش به اندازه یه انویی که بهش گفتم نمی شد. برگشتم شاید یه طوری ماس مالیش کنم اما هنوز آتیشی بود. رفتم. خیلی رفتم. اونقدر که دیگه دور دایره وحشت زندگیمه کامل دیدم. تو تاریکی شب با خودم تنها شده بودمو آواز می خوندم. اونم چه آوازی. امشب در سر شوری دارم - امشب در دل نوری دارم - باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم. به اینجاش که رسیدم پس گردنم بدجوری به سوزش افتاد. رو که برگردوندم مرتیکه چارشونه پشمالوی غول سایه شه انداخت رو صورتم و گفت: مست کردی بچه کامبیز. کوچه بازاری می خونی؟ چماقه تو اونجات کنم آسمونو ستاره هاش از یادت بره؟! نفسم بند اومده بود. هری دلم فرو ریخت. حس کردم خودمه خراب کردم. به تته پته افتاده بودم. زبونم بند اومده بود. پشت یقه مه کشیدو بلندم کردو با تی پا پرتم کرد به جلو وو گفت: دیگه ای وقته شب ای طرفا پیدات نشه بچه انو!

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 13:35 |

بارون که می اومد می رفتم کنج اتاق مجلسی زیر چادر نمازیه ننه م یه اتاقکه خیالی واسه خودم می ساختم.اتاقکی که فقط سقف بودو شعاع ضعیفه نور از تاروپودش زیرسقفوروشن میکرد.

 چادرش همیشه بوی نونه گرمو می داد. مو ای بو روخیلی دوس داشتم. بارون که بند می اومد می رفتم تو کوچه تا قطره هایه بارونه روی برگهای شمشاد ببینم. انگاری شمشادایه واکس زده باشن - سبزه براق. آسفالته شسته شده کوچه هم می شد سیاهه یکدست.

 کاش او روزا بر می گشت تا بازم با بچه ها از طبقییه سید نخودچی کشمشو کازو بخریمو از لذته اتاقک زیر  چادرنمازی حرف بزنم. از تو کوچه که رد می شدم آواز میخوندم قاطی پاطی - هرچی که به ذهنم می رسید. شکسته بسته می خوندم. یه جاهایی هم که کسی می رسید ولومه صدامه می بردم رو منفی و بعد دوباره صدامو بلند می کردم.

 یه گلی سایه چمن سایه چمن تازه شکفته تازه شکفته رو می خوندوم بعضی وقتا هم "وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه آدم دلش می سوزه ی عارف رو. با دریا دریایه رامشم خیلی حال میکردم اما از همش فقط همی یه تکه شو بلد بودم  بقیه ش از خودم بود یه چیزاییه زمزمه میکردم که فقط وزن و قافیه ش جور در بیاد. او روزا خیلی دوس داشتم تو مسیره معلممون قرار بگیرم تا اونم مونه ببینه وو بشناسه وو یه لبخند به لب بیاره وو بگه ای شیطون بیرون چیکارمیکنی؟ اما اون همیشه زود سواره  تاکسی میشدو می رفت.

 مونم که دلیلی برا سوار شدن نداشتم آرزو می کردم که ای کاش یه روز که سوار هستم اونم سوار بشه اووقت جامه بش بدم تا بهم نگاه کنه لبخندی بزنه وو بهم بگه "آفرین پسرخوب". وقتی بارون بند می اومد انگاری زندگی دوباره شروع می شد. ننه م می گفت:"اول مشقاته بنویس بعد برو تو کوچه. ژاکه تتو بپوش سرما نخوری. زود بیای خونه آقات عصبانی نشه". تو ای موقع ها خیلی دوس داشتم که با هادی باشم. هادی همیشه نون قندی می خریدو سهمه مونه کنار میذاش تا بعد با هم بخوریم. بعد هم بابته ادا شکلکاش نصفه سهممو ازوم می گرفت مونم سیره دلوم می خندیدم .

 حالا سالهاس از او روزایه بارونی میگذره. بارون که می یاد می روم زیره پتویه خزدار. بویه نونه گرمه نمی ده. وقتی میخوام زیرش یه اتاقکه خیالی بسازم نفسم بند می یاد. تاروپودش ایقد فشردس که هیچ نوری ازش نمیگذره. بارون که بند می یاد حوصله بیرون رفتن ندارم. دلم میخواد تا سرومه رو متکا میذارم بخواب بروم تا بازم خوابه شمشادایه واکس زده وو آسفالته شسته شده کوچه مونه ببینومو تصنیف"عجب غافل بودم من اسیره دل بودم من اسیره دل نبودم اگه عاقل بودم من" منوچهرسخایی رو بخونم. حالا بارون که می یاد صورتم خیسه اشک میشه. کاش چادر نمازیه ننه مه کنج اتاق مجلسی پیدا میکردم. 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 9:48 |

 دل شده یک کاسه خون ... به لبم تاب جنون ... به کنارم تو بمون ...مرو با دیگری.

از تو قماره حیدر صدای خوش آغاسی می اومد. ولومشه زده بود تا آخر. رفتم دم در قماره. بوی دود  سیگار و چای و شکمبه شیردون تو هم پیچیده بود. یه چک زدم پس گردن حیدر تا به خودش اومد.چی شده حیدر خیلی شنگولی! از جاش پریدو پکی زد زیر خنده و دندونایه زرد و قهوه ایش روبیرون انداخت. پاچه هست میخوری؟ ها بیار. نونات ماله دیشب که نیس. نه. همی حالا هادی گرفت اورد. اول یه چایی بیار. ایقدم سیگار نکش حالمه به هم میزنه.

 از تو قماره مامان بهجت رو دیدم سرچادرش رو به دندون گرفته بودو دو تا زنبیل تو دستاش گرفته بودو هل میزد بطرف خونه. دوویدم بطرفش گفتم بده مو بیارم ننه. نه عزیزم سنگینه. بده چیزی نی. دم خونشون که رسیدم صبر کردم تا اومد. گفتمش  کاری نداری ؟ گفت: صبر کن. دست کرد تو زنبیل یه سیب سرخ در اوورد با لنگه چادر برقش انداخت و به طرفم گرفت. گفتمش نه نمی خوام همی حالا خوردم. همچی زیر گلوم فشارش داد که تر خورد از زیر پیرنوم رفت تا رو نافوم جا گرفت. ایور اوورمه دید زدم کسی ندیده باشه. سیبه در اووردم برگشتم پیش حیدر.

 همیطوری که تو نعلبکی فورت میکردمو چایمه میخوردم خودمه تو سطح چای می دیدم. تو فکر بودم که ای صدیقه چه وقتا از مدرسه می یاد خونه. چایه که خوردم گفتم: بده ای سیگارته یه پک بزنم. نه برات خوب نی. اسیرش میشی. بده ببینم تخمه سگ به تو چه مربوطه. چند تا پک که زدم حالم یه چیزه دیگه شد چشمام سیاهی رفت. سرم گیج رفت و یه لذت عجیبی تو تنم نشست.

گفتم  توله سگ چی قاطیش کردی؟ چه حالی میده. انگشت زیر سوراخه دماغش کشید و گفت: خوبه نه! حشیشه. فقط یه خورده. بخوای بازم هس. نه نمی خوام. مرده شوره خودتو حشیشته ببره. پرتش کردم به طرفش. اگه زیادی اونجا می موندم سه می شد. تو قماره حیدر همه چیو همه کس پیدا میشد چاره ای نداشتم موقعیتش به دردم میخورد. اما ایقد که منتظرش می موندم پیداش نمی شد. به فکرم  زد که هر طور شده برم دم خونشون شاید فرجی بشه. تا اومدم قدم بردارم صدایه خنده چند تا دختر مدرسه ایه شنیدم. ای بخشکی شانس. چهارتایی داشتن میومدن. با روپوشایه دو تکه ای زرد و خاکستری. دم خونشون که رسیدن یه چن دیقه ای ایستادنو بعد از هم جدا شدن. سایه به سایشون تا سر کوچه اومدم. تا اومد در باز کنه صداش زدم. صدی. یه دفه برگشت. جا خورده بود. نگاش تو چشام که افتاد دلم یهویی ریخت. سرمه انداختم پایین و زیر چشمی نگاش کردم. اونم بدون اینکه محل سگ بهم بزاره درو باز کرد و رفت تو. مو هم دست از پا درازتر برگشتم به قماره حیدر. سیب سرخه بهش دادم  و بهش گفتم از او سیگارا بهم بده.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:57 |
277270