تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

منیژه دستمو ول کرده بودو تندو تند راه می رفت. برجستگی چادر عبایی ش چیزی نبود جز زنبیل خرید. سیرو تمرو فلفلو سبزی ماهی. مونده بود ماهی سبور. خالق هنوز نیومده بودو منیژه انگاری دیرش شده باشه تاب تحمل نداشت. بوی شرجی بازارچه فیّه رو گرفته بودو نگاه بی انتهایه منیژه گذشته دوری رو به ذهنش می کشید. اون شب همه جمع بودن. ننه نازی پیرهن ژرژت پلنگیشه تن کرده بودو چادر نمازیشه به کمرش بسته بود. مثه اینکه خبرایی بود. حیاط خونه آب و جارو شده بودوهوا بوی کاهگل پشته بونه گرفته بود. همسایه ها دم در منتظر بودن تا خلیل خواستگار سمجه منیژه یه ورانداز کنن. کم کم داشت دیر می شد. سکوت همسایه ها به پچ پچه هایه چند نفری تبدیل شده بود. بی بی زهرا زودتر از همه خواستگار جوونه تشخیص داد. ها به گمونم خودشونن . سیل کن دارن نشونیه خونشونه می خونن. ننه بیگم که تحملش طاق شده بود با صدایه گرفتش کل زدو به پیشواز رفت. ها جونم. دوروس اویدین. خوش اوویدین. مبارک باشه به حق خضر نبی. ننه م سکی به پهلویه آقام زد که از صبح تا او موقع غرغر میکرد که خواستگارم خواستگارایه سابق. می گفت: اینا گذاشتن مخصوصا وقت شام بشه تا عرضهء شمایه ببینن. و ننه م با حرص و خواهش می گفت: پاشو قربونت برم. خوبیت نداره. برو دم در. اومدن. ای اخماته وا کن.جخ اول شبه. و آقام باز هم غر می زد: په ای محمود بی صاحاب کدوم جهنمی رفته که مو باید برم در باز کنم. ننه تو همی حال از فرصت استفاده کردو یه تی به خودش رسید. رفت روبرویه آینه وو یه کم سرخاب زد به لپاش. بعدم سرمه دونشه در اووردو یه میل به چشماش کشید. برگشت. نگاش تو چشام که افتاد یه لبخنده قشنگی رو لباش نشست. مو هیچوقت او لبخنده از یادم نرفت. کیف کردم. بعدشم یه آهه بلندی کشید و گفت: یا فاطمه زهرا تصدقت بشم ای دختره شفاعت کن عاقبت به خیر شه. اشک چشماش با سرمه قاطی شدو سر خورد رو لپایه سرخاب زده ش. خونواده دوماد اومدن تو. ننه م کل زدو به پیشوازشون رفت و گلابایه گلاب پاشه به روشون پاشید...............................................................................................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:16 |
 

مسعود فرهادی مرد بدی نبود تو خودت الکی هی پیله میکردی و ایراد می گرفتی مهین. او از اون حساسیتهای بی موردت تو همه کوفت و زهرماره زندگیت - دخالتایه بی جایه خونوادت - حرفایه خاله زنکی مهناز - اینم از ای وضعیت. خب یکی دو سال که نبود که. آخرش باید به اینجاها می رسید. تو هم که همینه می خواستی. دیدی هم که به سرت اومد. حالا راحت شدی؟ بارت به منزل رسید؟ خب قبول دارم الکلی بود. اما مقصر کی بود؟ از تو شکمه ننه ش که الکلی بار نیومده بود. دلسردی ها وو ریخت و پاشات به اینجا رسوندش. باید به چی پناه می برد؟ حالا هم که کاره خودته کردی. ای گریه زاریا ماله چیه خو؟ هی بچه - بچه - بچه. آیندشون. سرنوشتشون. می خوام صد سال سیاه بچه نباشه. تو پدره خودته در اووردی که به اینجا برسی؟ بچه دسش به پول برسه محله سگ به صاحبش نمی زاره. گور پدرشونم کرده. برگرد به خودت مهین. به زندگیت. آبروداری کن مهین. ای همه سال جون کندی چی برا خودت گذاشتی؟ کی بت گفت دستت درد نکنه؟ کی دردته درمون کرد؟ کی دستی به سرت کشید؟ مرد رفت او زمان. هیچ چیز بر نمی گرده. او زمان که بت می گفتم سرته بنداز تو راستهء زندگیه خودت - به حرفه اینو اون گوش نکن قد راست میکردی و می گفتی بچه نیستم. بودی. هستی. تو هیچوقت بزرگ نشدی مهین. بیشتر از ای بختته سیاه نکن. ببین کی دارم بهت میگم. ایقد هی مهناز مهناز نکن. همو به ای روزه سیاه کشوندت. حالا کجاس؟ داره عشقشه می کنه. تو کجایی؟ تو جهنمی که خودت برا خودت ساختی. آخ! می فرشته نیس؟ فرقش با تو چیه؟ تازه نه قیافه داره نه شعور و سواده درست و حسابی. ببین شوهره چه جوری براش می میره وو زنده میشه. او روز رفتم خونشون - مرتیکه حیا نمی کنه- چای ریخته اوورده - مردهه میگم ها - چای ریخته اول میذاره جلو فرشته خانمش بعد به مو تارف میکنه. مهین ! قنده میذاره تو دهنه زنش که یه وقت زنش خم نشه کمرش تریک بزنه. فکر میکنه سر سفره عقد نشسته. تف به ای دنیا. او وقت مهین خانم دختر ارشد مصطفی خان باید حقوقه جون کندنشه بره از شوهرش گدایی کنه. مقصر خودتی. خودت ای فضایه درست کردی. حالا هم توش موندی بیچاره. مسعود فرهادی باختی نکرده. تازه از دست غرو لوندات راحت شده. تا بودش کم محلی میکردی . دست به سرو صورتت نمی کشیدی. ادایه عزادارایه ابدیه در می اووردی. هی باباجون باباجون میکردی. اما حالا ابرو تاتو میکنی. موهایه صورتتو با لیزر میسوزونیو جاشو تریاک سوخته میذاری. مانتو چاکداره چسبون میپوشی. کفش تق تقی پات میکنی. رو ناخونات نقش میزنی. که چی بشه. ما هم آبرو داریم.......................... بس کن رضا. حوصلهء ای حرفایه ندارم. همش هی اینجور باش اونجور نباش. اینو بپوش اونو نپوش. نرو بیرون. نگو . نخند. ولم کن تو رو خدا. تو هم حال و حوصله داری ها رضا! مو دیگه می خوام مال خودم باشم. همینو بس.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 13:1 |
 

دلم میخواست اون روز که همه نامه های عاشقانه م رو ذره ذره کردی و تو آتیش سوزوندی و خاکسترش رو به فاضلاب ریختی برای لحظه ای به من و هر آنچه با تو گذروندم فکر میکردی.

 جرم من این بود که حرفام و نوشته هام دیگه تو رو به من بر نمیگردوند و هیچ خاطره ای تو رو از من شاد نمی ساخت. من در تنهایی خودم می سوختم و تو پاشنه کفشات رو برای دیگری بالا کشیده بودی. می گفتی همش حرف - شعار - چرت و پرت.چقدر باید پای بهونه هات بمونم تا بپوسم. صدات می زدم جوابمو نمی دادی و وقتی خیلی حالتو بهم می زدم چیش چیش می کردی و در خونه رو محکم می کوبیدی و می رفتی. نمی دونم به کجا اما از من فرار می کردی. می دونم که باید بیشتر از اینا نازتو می کشیدم اما خریدار مایه داری نبودم. تو منو با این کارات بیشتر به من برگردوندی.

خیلی طول کشید تا فهمیدم کی هستم و از زندگی چی می خوام. و تا به اینجاش برسم تو سه تا شکم زاییده بودی. لامصب تا کجا می خواستی خودتو مشغول کنی تا فکر منو از ذهنت بیرون بریزی. خیلی طول کشید تا خودمو پیدا کنم. آبجیم می گفت: نمیدونی چه لباس عروسی پوشیده بودو چه آرایشی کرده بود. لنگه نداشت. چینه کنار ابروهاشو با پنس به پوست سرش چسبونده بود تا چشماشو درشت تر نشون بده. یه لنز سبزآبی رو تخم چشماش گذاشته بود تا همه چیز رو به رنگه دیگه ای ببینه. ساتن زیر لباس تورش اونقدر نازک بود که تمام تنش رو لخت و عور به نمایش گذاشته بود. به هر ناخنش یه رنگ لاک زده بود و تنشو با پودر اکلیل طلایی و نقره ای پوشونده بود. نمیدونم داشت تلافیه چی رو در می آوردتوی عکسهایی که آبجی بهجت نشونم می داد هیچی از اون نسرین ده سال پیش وجود نداشت. اون خنده های ملیح و آرومش به قهقهه های دهان گشاد کن تبدیل شده بود و اون همه شرم و حیا رو تو رقص و قر کمر و جنبوندنش به خاک  فراموشی گرفته بود. کاش میدونستم عقده چی به دلش مونده بود.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:50 |
277270