آقام رفته بود رو منبرو هی چاخان می کرد. از مبارزاتش می گفت و از جنگ شهریورو از ناوچه پلنگ. می گفت مو اصل و نصبم به رییس علی دلواری می رسه. بعد شروع کرد به تعریف از پسربرادراش.که همشون شرکت نفتی شدن و رفتن کویت و همونجا تشکیل زندگی دادن. یه جاهایی هم از زمان خواستگاریه خودش می گفت که چه جوری با دست خالی رفته بود اصفهان و ننه مه که قالی بافی می کرده دیده و یه دل نه صد دل خاطرخواش شده و دست از سر خونوادش نکشیده تا رضایت دادن که بدنش بش. ننه م همه چیه برامون گفته بود از سیر تا پیاز. آقام فقط چاشنیشه زیاد میکرد.
یه تیکه هایی هم به منیژه مینداخت که اگه ایقد ایرادی نبود حالا کجاها که نبود. می خواست یه طوری به خلیل اینا برسونه که ما با هر کس و ناکسی وصلت نمی کنیم. ننه م بیچاره فقط لباشه می گزیدو روش سرخ می شد. یه اشاره ای به مو داد که منیژه یه صدا کنم. رفتم تو آشپزخونه. تکیه داده بود به دیوار . معلوم نبود داره کجایه نگاه می کنه. بش گفتم چقدر خوشکل شدی. یه لبخنده قشنگی زدو گفت برو به ننه بگو چای بیارم؟ گفتمش په برا چی اومدم دنبالت؟ برس که آقا حسابی شلوغش کرده. برگشتم تو اتاق مجلسی دم در نشستم. آقام هنوز داشت حرف می زدو مهمونایه بیچاره مجبور بودن موءدبانه بشیننو گوش بدن. بویه عطر گلاب تو خونه پیچیده بود. خلیل هی ایور و اوور می شدو با نگاهاش با خونوادش حرف می زد. یه کاپشن شلوار لی با یه پیرهن زرد تنش
کرده بودو عطر تندی به خودش زده بود. تازه از سربازی اومده بودو تو داروخونه شاملونسخه پیچی میکرد. منیژه که اومد تو آقام حرفاشه کشید رو منیژه وو گفت که نمی دونید تا ای دخترمدرسه شه تموم کنه وو از دانشسرا بیاد بیرون چقدر خون دل خوردیم. آقا دختر بزرگ کردن تو ای مملکت کار هر کسی نیس. منیژه سال اولی بود که تو مدرسه درس می داد. تاریخ و جغرافیا. چند تااز شاگرداش همیشه دورادور تا دم خونه اسکورتش میکردن. منیژه اینو خوب میدونست و وقتی به دم در خونه می رسید بر می گشت به طرفشونو با یه لبخند ازشون تشکر می کرد. مو همیشه اولین کسی بودم که در خونه یه براش باز می کردمو دستشه می گرفتم تو دستم. چقدر بهم آرامش می داد.چقدر او دستایه دوست داشتم. اونم هیچوقت بی نصیبم نمی ذاشت هر بار یه آب نباتی – آدامسی شکلاتی چیزی برام می اوورد. آقام اینا حرفاشونه قبلا زده بودن. مونده بود قول و قراراشون. آقام شرط گذاشته بود که نسخه پیچی شغل حساب نمی شه. اگه تونست تو شرکت نفت یه کاری پیدا کنه کارتمومه. پدر خلیل می گفت فعلا که فقط کارگر قراردادی می خوان ولی خب یه رفیق تو مین آفیس دارم که قول داده براش یه کاری دست وپا کنه. خلیل دست از پا نمی شناخت. مادرش یه جعبه کوچیک انگشترو یه قواره پارچه به ننه م تعارف کردبعدم ننه م مونه فرستاد شکرچیان تا شیرینی تازه بخرم بیارم .
