تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
  

چشامه دوخته بودم به پنج تا ماشین پلاستیکی کوچیکی که اوسا کنار بساط کفاشیش گذاشته بود. همیطوری ماتشون بودم که اوسا گفت: چته بچه؟ ماشینایه می خوای؟ برو یه دو تومن وردار بیار ببرشون. پنزار به نفعته. همو قیمت خریدشون. داشتم فکر میکردم ای دو تومنه باید از کجا گیر بیارم. برگشتم رفتم خونه. هنو دم در نرسیده بودم که ننه م پیداش شد. جلومه گرفتو گفت: بیا برو یه تاید بگیر بیار. زود بیای ها. نری بازی. یه پنج تومنی خشک سبز بم داد. گفتمش ننه دو تومنشه میدی برا خودم چیز بخرم؟

گفت: چه خبرته می او روز یه تومن نبردی؟ چکارش کردی؟ گفتم یه تومن ننه. تو رو خدا. جونه دایی. گفت: باشه. ندیش آت و آشغال بخوری. یه قلک برات میخرم بندازی تو قلک. تایده گرفتمو یه تومنه برداشتم. اومدم سراغ اوسا. گفتم اوسا یه تومن دارم. بقیه شم بعدا برات میارم. اوسا گفت: دیر اومدی بچه. دوتاشه بردن. یه تومنته بده ورشون دار. ولی برو خونه یه گیلاس چایی برام بیار. لونج کردم ولی کاریش نمی تونسم بکنم. قبول کردمو سه تا ماشینه ازش گرفتم رفتم خونه تا براش چایی بیارم.      

           

             

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 10:47 |
277270