تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

تعطیلات عیدی خیلی خوش گذشته بود . کوچه مونه استیج بسته بودنو در ورودیشم غلام پاسبان ایستاده بود. مو سراغه منیژه یه می گرفتم. ننه عزت دم در ایستاده بودو کل میزد. بش گفتم ننه عزت ننه مه ندیدی؟ گفت ننه ته میخوای چکاربچه!؟ گفتمش دنباله منیژه می گردم. گفت: بردنش. اینو که گفت بغض گلومه گرفت. گفتمش کجا؟ مو خو ندیدمش! گفت: میان. یه جاییه که بچه ها نباید برن. رفتن پیشه رقیه خانم برا آرایشش. دلم آروم گرفت. صدای خوش داریوش بهاران میومد." به خدا هیچوقت پیر نمی شم – از دیدنت هیچوقت سیر نمی شم" بچه های محل گرم گرفته بودن. مگه میشد کسی صدای ضرب و تیمپویه مجید ضربیو نی همبونه ناصر بلوچه بشنووه وو آروم بشینه یه جا؟ اما مو رقص بندری بلد نبودم. یه گوشه ایستاده بودمو تماشا میکردم. یه وقتی هم که بچه ها می کشوندنم وسط روم سرخ می شدو عرق شدیدی میکردمو میومدم از تو حیاط بیرون. تکیه داده بودم به شاخه های سبز نخل که به دیواره خونمون چسبونده بودن. بوی تازه گیشون زیر دماغم نشسته بود. مو هنوز به منیژه فکر می کردم. په چرا ایقد دیر کردن؟ چرا نمی یان؟ هر کس یه گوشهء کاره گرفته بود به دستش. انگار همه فامیل بودن. هر خونواده ای اهل یه شهر بود اما اون روز همه فقط  آبادانی بودن. رنگ و روشون. گفتگوشون. بچه خوش تیپ های محل هم چندتاچندتا یه گوشه ایستاده بودنو گرم صحبت بودن. جمال سرخو شیرینی تعارف میکردو کورش نعمتی نوشابه تقسیم میکرد. تو باغچه خونه محمود دمیس دو تا دیگ بزرگ غذا بار گذاشته بودن. یکیش برنج بود یکیشم گوشت مرغ. گربه های کوچه هم رو دیوار کشیک می کشیدن تا کی نوبتشون بشه وو دلی از عزا در بیارن. آقا فیروزی مثله یه شیر کفگیر بدست بالا سر دیگا ایستاده بودو از آشپزیش تعریف میکرد. می گفت برنجش به هر کس دست نمیده. شانسشون بود که مو بودم. تو آب مرغشونم ای مو نبودم کی بفکرش می رسید دارچین زنجفیل بریزه تا ایقد خوشبو بشه وو بو زرفه مرغایه بگیره. عینه گوشت کبک شده. او تعریف میکردو آقا کاویانی و آقا خوشبخت و آقا منوچهر هم تاییدش میکردن. همه اینایه که با هم می دیدم دلم قوت می گرفتو قرص می شد. عروسی منیژه با گرمی تموم برگزار می شدو مو درده شدیدی رو قفسه سینه م حس میکردم. انگاری یه تکه بزرگه وجودمه از تنم جدا میکردن. تکیه داده بودم تو طارمه. بغض گلومه گرفته بودو اشکام یواش یواش چشمامه خیس میکردن. منیژه داشت به خونه بخت می رفتو جاشو تو خونمون خالی میکرد. ای برای اولین بار بود که جایه خالیه کسیه تو خونه احساس میکردم. صدای بوق ماشین عروس با کل زدن زنایه کوچه تو هم پیچید و داریوش بهاران دم گرفت " دختره آبادانی چه سبزه وو مامانی – میروم پای بندر می شینم تا بیایی – هلهله جمشید آباد مال خومونه – سینما تاج و سده – مال خومونه – هلهله احمد آباد – مال خومونه .............."

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:5 |
277270