تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

آقا  

آقات خیلی ظلم  کر بم. میدونس پشتیبونی ندارم هر چی که از دسش بر میومدو از دهنش در میومه حوالم میکه. خرجیمه نمیدا. فوشای زش بارم میکه. بم میگف بی ننه بوا. میگف از زیر بته عمل اومدی. تا بودش کارم اه دسش خون دل خوردنو داغ به سینه کشیدن بو. تا میرف سر کار مجالی بدس میووردم که زار بزنمو مرگمه از خدا طلب کنم. خدا نبخشه او کسی که آخرو عاقبتمه دسه ای مرد به سیاهی کشوند. یه روزه خوش از دسه کاراش به یادم نمونده. تو ایطوری نشو. ایطوری نباش بمانی. زن عامو زینب بمونی رو رو دس گرفته بودو بش شیر میدادو باش حرف میزد. مو خودمه زده بودم بخوابو طوری زانوهامه تو شکمم جمع کرده بودم  زن عاموم به خیال اینکه سردمه چادرشه انداخته بود روم که یه وخ سرما نخورم. ولی مو از حرفایی که میزد مثل او وقتایی که ننه م برام قصه می گفت کیف میکردمو منتظر بقیه حرفاش بودم. می گفت حالا هم که زیر سرش بلن شده. میگه از روزه اولم به دلوم نبودی. ای تف به ای روزگار. همش زیر سره حاج حشمت و سیدمیرزا بو که می گفتن ای زن تو ای شهر غریبه.  جوونه وو برا طایفه خوبیت نداره بعد از مرگه شوهرش ولش کنیم به امونه خدا. اونم با دو تا بچه صغیر. او روز که بچه هایه زبون بسته یه بردنو سپردن به خونواده عموشون – دنیا انگاری رو سرم خراب شد. تا تو دنیا اومدی. امیدم فقط به توئه بمونی. تو مثه او نشو. وگرنه شیرمه حلالت نمی کنم. زن عامو زینب حرف میزدو هر از چندی قطره اشکی از چشاش می ریخت رو لپایه بمانی وو یه تکونی بش میداد. بعدشم زن عامو با گوشه روسریش پاکش میکردو آه بلندی از ته دل می کشیدو به هق هق می افتاد.از گریه ش مونم اشک به چشام اومدو تنم گرم شد. اوقد که چادره کنار زدمو گفتم زن عامو گرممه. آب یخ میخوام...................................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:20 |
277270