۲۸ مرداد سالگرد فاجعه انسان سوزی سینما رکس که در آن جان ۳۷۷ نفر از همشهریان عزیزمان گرفته شد بر مردم شریف و دردمند آبادان تسلیت باد.
یادشان گرامی و روحشان شاد باد.
۲۸ مرداد سالگرد فاجعه انسان سوزی سینما رکس که در آن جان ۳۷۷ نفر از همشهریان عزیزمان گرفته شد بر مردم شریف و دردمند آبادان تسلیت باد.
یادشان گرامی و روحشان شاد باد.
قصه اول: شامپو
دخیل می گفت: حاتم میتونی از خونتون شامپو بیاری؟ کیف داره وقتی موهامونو شامپو بزنیم بپریم تو آب همیطوری از رو سرمون هی کف بلند میشه. حاتم گفت: په شما چی؟ همش مو بیارم! دخیل می گفت: خو نیار. انگار چی میشه. یادت رفته بستنی برات خریدم؟ چطور او وقت هیچی نگفتی؟ حاتم ساکت شده بودو می ترسید که حالایه که دخیل قیده رفتنه به پمپوزه بزنه. با بی میلی گفت: خو باشه ولی دفهء دیگه به مو نگی برو شامپو بیار ها. گفته باشم. دخیل هم سری به نشونهء تایید تکون دادو گفت: خب پس مونو فالح می ریم لب آب تو هم برو شامپوتو بیار. مونم به حرف اومدمو گفتم دخیل اگه مو شامپو بیارم میذاری باتون بیام پمپوز؟ یه طوری نگام کرد که فهمیدم مونه نمیبرن. حاتم گفت: سیکن ای. تو که شنو بلد نیسی برو لبه جوق ماهی پرچمی بگیربرات بهتره. و خندیدنو رفتن...............................................................................................
قصه دوم:برمیگردیم
شیلهء ننه سلیمه رنگ و روشو از دست داده بود. از بس تو آفتاب تیز تابستون می نشست کنار درمنتظر دخیل که برگرده خونه بره نونوایی نون بخره. یه وقتایی هم سر برمیگردوند بطرف اتاقا صدا میزد ننه! فالح بیا برو ببین کوکات کجا رفته. نون نداریم ها! و انگاری صدای حاتم تو گوشش پیچیده باشه می گفت: ها ایناها. صدایه حاتم می یاد. ببین کجاین ننه؟ بعد آروم آروم سرشه دو دستی میگرفتو تنشو راست و چپ تکون میدادو می خوند: یوما عینی ... یوما گلبی... عزیزم. فقط بیاین ببینومتون. نمی خواد برین نون بخرین. خودم می رم. براتون ماهی سبور گذاشتم تو تنور. سرد می شه. از دهن میفته ها! مو دو قدمیش تکیه زده بودم به دیوارو نونا تو دستم سرد و خشک شده بود. صداش زدم: بیا ننه سلیمه اینم نوناتون. دخیل اینا دادن. گفتن می ریم پمپوز. شنو می کنیم برمیگردیم. ............................................................................................................