تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

 

۲۸ مرداد سالگرد فاجعه انسان سوزی سینما رکس  که در آن جان ۳۷۷ نفر از همشهریان  عزیزمان  گرفته  شد بر مردم شریف و دردمند آبادان تسلیت باد.

یادشان گرامی و روحشان شاد باد.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 18:14 |

  

  قصه اول: شامپو

دخیل می گفت: حاتم میتونی از خونتون شامپو بیاری؟ کیف داره وقتی موهامونو شامپو بزنیم بپریم تو آب همیطوری از رو سرمون هی کف بلند میشه. حاتم گفت: په شما چی؟ همش مو بیارم! دخیل می گفت: خو نیار. انگار چی میشه. یادت رفته بستنی برات خریدم؟ چطور او وقت هیچی نگفتی؟ حاتم ساکت شده بودو می ترسید که حالایه که دخیل قیده رفتنه به پمپوزه بزنه. با بی میلی گفت: خو باشه ولی دفهء دیگه به مو نگی برو شامپو بیار ها. گفته باشم. دخیل هم سری به نشونهء تایید تکون دادو گفت: خب پس مونو فالح می ریم لب آب تو هم برو شامپوتو بیار. مونم به حرف اومدمو گفتم دخیل اگه مو شامپو بیارم میذاری باتون بیام پمپوز؟ یه طوری نگام کرد که فهمیدم مونه نمیبرن. حاتم گفت: سیکن ای. تو که شنو بلد نیسی برو لبه جوق ماهی پرچمی بگیربرات بهتره. و خندیدنو رفتن...............................................................................................

 

قصه دوم:برمیگردیم

شیلهء ننه سلیمه رنگ و روشو از دست داده بود. از بس تو آفتاب تیز تابستون می نشست کنار درمنتظر دخیل که برگرده خونه بره نونوایی نون بخره. یه وقتایی هم سر برمیگردوند بطرف اتاقا صدا میزد ننه! فالح بیا برو ببین کوکات کجا رفته. نون نداریم ها! و انگاری صدای حاتم تو گوشش پیچیده باشه می گفت: ها ایناها. صدایه حاتم می یاد. ببین کجاین ننه؟ بعد آروم آروم سرشه دو دستی میگرفتو تنشو راست و چپ تکون میدادو می خوند: یوما عینی ... یوما گلبی... عزیزم. فقط بیاین ببینومتون. نمی خواد برین نون بخرین. خودم می رم. براتون ماهی سبور گذاشتم تو تنور. سرد می شه. از دهن میفته ها! مو دو قدمیش تکیه زده بودم به دیوارو نونا تو دستم سرد و خشک شده بود. صداش زدم: بیا ننه سلیمه اینم نوناتون. دخیل اینا دادن. گفتن می ریم پمپوز. شنو می کنیم برمیگردیم. ............................................................................................................

 *خبر خیلی تلخ بود. سه پسر بچه خردسال آبادانی در گودالی پر آب افتاده غرق شدند. دانیال و فالح برادر و حاتم پسرعمویشان پس از بازی  گل کوچیک برای شستن دست و صورتشان به طرف گودال رفته بودند. روحشان شاد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 13:52 |
277270