تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

مچه دستومه گرفته بودیو هی التماس میکردیو می گفتی: ننه نرو. ننه قربونت برم اونا خودشون زنو شوهرن با هم صلاح میان تو کوتا بیو. زبریه کفه دس ته برا اولین بار بود که حس می کردم. زورت بم نمی رسید. هی قسمم می دادی به ارواحه خاک بوام. هی می گفتی: اشکال نداره هر کی توسری می زنه یه روزم تو دهنی می خوره. مو جلو اشکامه گرفته بودمو تندوتند نفس می زدم. می گفتم ننه شه به عزاش می شونم. حالا صبر کن ببین. ای باره اولش نیس. اگه همو روزه اول میذاشتی یه طوری حالشه می گرفتم که دیگه ایقد دس رو سره بیما بلن نکنه. بچه یتیم گیر اورده. همچی حالشه جا بیارم. ولم کن ننه. بزار بش بفهمونم با کیا طرفه. صدایه جیغ صدیقه دلمه لرزوند. دوید اومد تو اتاق. هی چنگ می زد تو موهاش. نفسش بند اومده بود. ننه م دستمه ول کرد صدیقه خودشه ول کرد تو بغل ننه م. ننه م بی تاب شده بود . صدیقه سکسکه میکردو با دسش اتاق مجلسیه نشون میداد. اونجان ننه. بدادش برسین. بیما خودشه آویزون کرده. ترو خدا. ترو خدا. ترو خدااااااااااااااااااااااا. سه تا ایمون هول هولکی دویدیم طرفه اتاق. تا بش برسیم انگار سالها طول کشیده بود. انگاری سالها جون از غالبش بیرون رفته بود. کبودیه زیره چشاش مثه یه زخم عمیق هنوزم که هنوزه به جونم نشسته. ننه م صداش بند اومده بودو کناره دیوار خشکش زده بود. صدیقه زار زار گریه می کردو با پنجه هاش می کشید تو صورتش. خون صورتشو پوشونده بود. خون جلو چشامه گرفته بود. مثه برقو باد خودمه رسوندم دمه خونشون. در زدم. تا اومد دم در با سر کوبیدم تو دماغشو چاقویه تا دسه تو سینه ش خوابوندم.  حالا شبه آخریه که جون تو بدنمه. ساعت آخره زندگیمه. صدایه ضجه هایه صدیقه تو گوشمه. همه یه قسم می ده شاید از گنام بگذرن. تورو خدا. تورو خدا. تورو خداااااااااااااا.                   

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 8:28 |
277270