خیلی وقتا دلم برای اون رضای دوران جنگ تنگ میشه. یادش بخیر. خدا رحمتش کنه. چه جوون شریف و نازنینی بود. چقدر زرنگ و با پشتکار بود. جون می داد واسه کارایی که خیلی ها از زیرش در می رفتن و خیلی ها هم ادای انجام دادنش رو در می اوردن. اولین باری که مجبور شد پوتین جنگو بپوشه چقدر غرغر میکرد. می گفت: بابا اینا خیلی سنگینن. از پا میندازنم. همو بوت چینیا بهترن. سبکترن. اما چاره ای نبود باید می پوشید. پشت بندشم کلاه کاسکت بود که زیر این یکی دیگه اصلا نمی رفت. می گفت: بابا ولمون کنین ما که تو ارتش نیسیم. سنگینیش همهء حواسمونو پرت میکنه. تازه مو که تفنگ تو دسم نیس. امدادگرم. فرشید فضولم می پرید تو حرفاشو می گفت: بچه ننه می میخوای بری نایت کلاب که تیپ میکنی. بوت چینی! نه یه عینک ریبونو یه بلوز جوزفو یه لی باندو هم بزن ترکش. میشی عینهو بیتلا. رضا فقط می خندید. قربون اون خنده هات برم. سالهاس که دیگه نتونسم خنده حسابی به لبام بیارم. از کنایه زود عصبانی میشم. فرق نمی کنه دوس باشه یا غریبه بعضی وقتا اونچنان یقه مردمو می گیرم که انگار ارث پدریمو ازشون طلبکارم. آخرایه زمستون 59 بود. وقتی اوقد پیله شدم که رضا بیو بریم دیگه فایده ای نداره جوش اوردو چکی زد تو گوشمو گفت: بی غیرت. مگه از رو نعشه مو رد شی. مثه ایکه یادت رفته کجا به دنیا اومدیو تو چه موقعیتی هستی. توهمو موقع ها بود که خوده واقعیمه نشون دادمو شب وقته خواب دس گذاشتم رو گلوش تا هم خودمه هم خودشه راحت کنم. تا صبح خواب تو چشام نرفتو به جسدت نگاه میکردم. چالت کردم تو باغچه حیاطی. کنار درخت انگور و بوته گل یاس خوشبوی خونمون. هیچ اشکی برات نریختم. برام تموم شده بودی مثه خیلی چیزایه دیگه. ترکت کردم اما تا حالایه که نتونسم دل ازت بکنم. از میدون تا بازار جمشید آباد از او طرفم تا لین 15 رفتم به طرف بوارده شمالی تا برج آب. انگاری هنوز یه چیزایی ازت تو وجودم باقی مونده بود. تو یه سنگر متروکه گذاشتمه شونو برگشتم از سمت ذوالفقاری تا خوده چوئبده پیاده کوبیدم. کنار بهمنشیر که رسیدم فهمیدم مو تنها نیسم که خوده حقیقیمو کشتمو چالش کردم. سوار لنج که شدم لامصب هنوزم جون نکنده بودو اشکامه در می اورد. هنوزم هسسشو دس از سرم برنمیداره.
اهل آبادان
فرهنگی - اجتماعی - هنری - شخصی
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
10:30 |
شاید اینکه کسی در مهلکه و ماوایی نباشد و بخواهد برگشت نموده و واقعیت های زندگی را در غالب قصه ای بگنجاند سخت ترین کارها باشد. گاه حتی تصور لحظه هایی کوتاه از آنچه گذشت و آنچه را که پذیرفته و بدان عادت کرده ایم آنچنان پردرد و غیر قابل تحمل می نماید که به سکسکه و سکته می افتم. نوشتن از جنس دوست داشتنی ها و از دست داده ها و داشته ها آدم عاشق می خواهد نه آدمی که می خواهد و یا فکر می کند می خواهد عاشق شود. و این حقیر که نرد عشق را به هیچ باخته ام آنقدر توان و قدرت خلاقه ای ندارم که در فواصل کوتاه و معین قلم فرسایی نمایم. از اینکه سیاه مشق های این حقیر را تحمل می نمایید شرمنده ام. کاش لایق باشم.
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
8:1 |
