تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

آخر شبی  زیر تیل چراغ برق نشسته بودمو داشتم درس می خوندم .هوا کم کم داش سرد می شد و نوبت امتحانایه ثلث اول رسیده بود.اولین بار فکر نمی کردم چیز خاصی باشه .مثه یه سایه پشت پرده از تو شبکه های سیمانی پنجره ثابت  و بی حرکت دیده می شد. به دیدنش عادت کرده بودم .حتی بعد از امتحا نایه ثلث اول شبا کتاب از تو دسم نمی افتاد و پاتوقم شده بود زیر تیل برق .تو نگو مسعود شفا بخش تو ای چند شب زاغ سیامه چوب می زد .تا اینکه یه شب مچمه گرفت و گفت: ها ! په بگو برا چی ایقد درسخون شدی .مو گفتم تو ماله ای حرفا نیسی .یا میگی ، یا آبروته تو کوچه می برم .مو گفتم خدا ، ای  به کی پیله کرده ایقد میخش میشه ! په نشستی اینجا خونه مردم و دید می زنی ها ؟ با کدومشونی ؟زهرا یا سودابه ؟ می خودت خارمادر نداری انچوچک ؟ چارتا کرک رو لب و لوچت نشسته فکر کردی یه انی شدی ؟بزا آقا ته ببینم حالیت می کنم . ای کوچه جای چشم چرونی نیس . حرفاش کم مونده بود سکته م بندازه .گفت و گفت و گفت و بعدش  پکی زد زیر خنده .محکم زد پشتم و گفت : چیه ترسید ی ؟ خو بایدم بترسی . می خوای بدونی کی پشت پردس ؟ گفتم : به مو چی .مو کاری ندارم . گفت نه باید بیای ببینی تا ایقد خودته به درسخونی نزنی .خلاصه حسابی بهم پیله شد و بردم دم خونه سودی اینا .در زد و گفت: سلا م ننه محمود . میگم قرص سردرد دارین ؟ آقام فرستادم . ننه محمود گفت : فکر کنم داریم ولی مو نمی شناسم بیو خودت تو یخچال نگاه کن .که یهو هول زد تو خونه وومونم کشید تو . رفتیم تو اتاق مجلسی .بعد گفت حالا خوب نگاه کن ببین کیه .بی بی شون بود . دخترا نشونده بودنش رو صندلی رو به پنجره پاهاشه سا لیسیلات  می مالیدن .

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 4:54 |

به بهجت گفتم خب که چی. همه اینایی که گفتی درست. کیه که ندونه؟ کیه  که جریانات تلخ  گذشته ها  رو بتونه به مرور زمان از ذهنش بیرون کنه  وو بگه  هر چی که بوده گذشته؟ هرچقدرم بگم میفهمم نمیتونم اون دردی     رو که تو اینهمه سال کشیدی درک کنم.اگر چه منم مشکلات و مصیبتایه خودمو داشتم. اما اعتراف میکنم که در برابر اونچه به سرتو اومده هیچی به حساب نمیاد. منو ببخش بهجت. من هیچوقت در حد ادعا و عملکرد تو  زندگیم آدم سرسختی نبودم. خیلی زود راضیو رضا می شدم بقیه چیزا رو به دست سرنوشت می سپردم جنگیدنو کار بیخودی میدونستم که بجز تلف شدن عمر و زندگی و جونم عایدی نداره برای همینم هست که تا یه درد و  بیماری کوچیکی به سراغم میاد زمینو زمانو میخوام به هم بدوزم و از هر کسی یاری می خوام. تو اونی هستی که میخواستی بشی و شدی هزینه شم دادی اما من اونی شدم که نمی خواستم  چون نخواستم یا نتونستم هزینه ای     پرداخت کنم . من ... من ... حسرت عمریو که  تو تونستیو گذروندیش و میگذرونیش میخورم. برای همیشه. اما نمیتونم حتی به لحظه ای مثل  تو بودن فکر کنم چون لیاقت مثل تو بودنو ندارم.  بهجت دست رو پیشونیم  گذاشتو گفت: چقدر داغ شدی. میرم برات یه استامینوفن بیارم ....             

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 14:49 |
277270