تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16
 

ببین عشرت! برا مو ایقد ادا اطفار در نیار. مو کسی نیسوم که از ای مسخره بازیا زیر پام خالی شه. تکلیفته روشن کن. یا میمونی تو خونه وو با همینی که هس سر میکنی یا جولو پلاسته جمع میکنی میری سر سفره بووات. ایقدم زوره بازوی برادراته به رخم نکش. هیچ پخی نیسن. اونا اگه عرضه داشتن اشرفه از تو گند و کثافتی که توش گیر کرده نجات می دادن. مونم بیشتر از ای زورم به ای روزگار نمی رسه. ازو چیزیم که بدس می یارم چیزی برات کم نذاشتم که هی حسرته زندگیه هر سگو سوتکیه بخوری. یه خورده تو رو ای بچه حیا کن. فک نکن حالیش نی . هس خوبم هس. تخصیرت نی. قرمساق نشنیده ای. از او روزه اول اگه کرایه نشینی جونته بالا اورده بود حالا ایراد از درو دیواره ای خونه نمی گرفتی. ایقد نیش به جونم نمی زدی. شبو روزمه سیا کردی با ای ایرادات .

زن عامو زنی نبود که هر حرفیه بخوره وو صداش در نیاد. اما او روز انگاری خفه خون گرفته بود. نگاش معلوم نبود کجایه دور می زنه. لبهء روسریشه به دندون گرفته بودومیجووید. زن عاموم بچه دار نمی شد. مشکلم از شیرزاد بود. کاری ندارم خو عاموم بود ولی بعضی وقتا اخلاقش حسابی سگی می شد. چند باری با چشایه خودم دیدم که زن عامومه با کمربن به کتک بسه بود. اما از روزی که غیبش زدو دیگه پیداش نشد عاموم روز خوش تو زندگیش نداش. گرفتاره مواد شدو زندگیشه برا همیشه تبا کرد.      

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 12:13 |

.    

دستامو رو چشایه شهین گرفته بودم تا حدس بزنه کی ام. اولش خیلی جا خورد اما وقتی سرانگشتشو رو دستام گذاش آه پر از شوقی کشیدو فریاد زد رضا. دس انداخ دور گردنمو از ته دل به گریه افتاد. منم نتونسم بیشتر از اون جلوی خودمو بگیرم. باورم نمی شد از اون مهلکه جون سالم بدر برده باشمو دوباره تو جمه خانواده بیام. ماهایه اول جنگ بودو خونواده هنوز نتونسه بودن یه محله مطمئنو دائمی رو واسه سکونت پیدا کنن. کسی باورش نمی شد که چنگالایه تیزه جنگ تا ته وجودمون رو شکافته وو حالا حالاها راه برگشتی نداریم. دور تا دور شهر شده بود جبهه جنگ. کوچه های شلوغ اون روزا در سکوت شکننده مرگ فرو رفته بود. هر از چندگاهی صدایه شلیک گلوله هایه توپخونهء خودی و پرتابایه بی هدف دشمن سکوته کوچه رو می شکس. اما همه چهره ها وو صداهارو می شد  حس کرد. انگاری جنگ فقد یه شوخیه بی مزه بود که کسی باورش نکرده بودو تحویلش نگرفته بود. ننه م رفته بود بازار. وقتی رسید از شلوغی خونه ترسید. عمه همدم  زودتر از همه رف به طرفشو بهش چش روشنی گفتو ازش شیرینی خواس. ننه م هم کیف پولیشو باز کردو یه ده تومنیه مچاله شده در اووردو بش داد. عمه مم یه کل درست حسابی برا همه زد. رفتم تو چارچوبه در ایستادم. چشمام که تو چشماش افتاد انگاری زمان راکد شده بود. شاید تو اون لحظه ها هزاران فکرو خاطره رو خیلی سریع مرور کردیم. حس میکردم پاهام فلج شده وو نمی تونم به طرفش برم. داشتم زمان رو دور می زدم تا بش برسم. . انگاری سالایه سال از آخرین دیدارمون گذشته بود.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 15:36 |
277270