تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

خاله منیژه همهء عشق بچگیام بود . همه چیزش با کلاس بود.حرف زدناش.خندیدنش. گریه کردناش. لباس پوشیدنش. غذا خوردنش. با اون بود که مزه خیلی چیزا یه تو زندگیم چشیدمو خیلی از او چیزایی رو که باید سالها طول می کشید که یاد بگیرم یاد گرفتمو فهمیدم. بدون حضورش عید و سال نو رو نمی تونسم باور کنم. بوی گل که میومد دسته گلایی بود که خاله می اورد. ماهی گلی رو بار اول تو سفره هف سینشون دیدم. بوی لباسایه اطو کردش. نرمی و برق روسری هایه حریرش. عطرایه خوشبویه بازار کویتیاش. موردایه سید ممدش. با افتخار می گف شیرینی شیرینیایه قنادی لادن. عیدیاشو فقط با کاغذ کادوهایه الفی بریم می پیچوند. به قول خودش دنیا تو خیابونه امیری خلاصه شده بود. وقتایی که برای خرید می رف مونم با خودش می برد. آخه خاله اینا هیچوخ بچه دار نشدن. تو بازار که می رف انگاری دعوت شده بود. بهترین لباساشو می پوشید. همیشه یه احساس قشنگ از خریداش داشتم. هیچوخ لبخن از لباش دور نمی شد. هیچوخ کمتر از عزیزمو فدات شمو قربونت برموالهی الهیاش به کسی نمی گف. هر وخ نگاهامو به ویترینه سینماها می دید می گف دوس داری ببرمت سینما؟ باشه بزار فیلم خوب بیارن اونوخ با هم میریم. خاله می گف سینما فقط سینما رکس. اونم قسمت لژش. سانسایه آخر. از همون سانسایی که عاقبت آخرت خاله اینا شد. عمو پرویزم کم ازش نداش. از کار که میومد حمومو اصلاح صورت اونم فقط با تیغ ناست و خمیر پالمولیو و ادکلنایه خوشبو وو عطرایه موندنیه چارلی. پیرن نخی های خوش رنگو کراواتایه انگلیسیو ژاکتایه بایفورد. بوی واکس کفشو دود توتون کاپتان بلاکو خیلی چیزایه دیگش به خونه خاله اینا چه صفایی می داد. آدم حض میکرد. مو همش هوایه اون روزا به سرم میزنه که عید بشه وو سال تحویل اونجا باشمو ده تومنی هایه سرخه پالاشگاه آبادانو پنجاه تومنی هایه جام مارلیکو ازشون عیدی بگیرم.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 8:54 |
277270