یادم میا سال ملخی بود. ملخا حتی به شمشادا وو درختایه بیعارو خرزهره وو چمنا رحم نمی کردن. تا چش کار میکرد ملخ تو زمین و آسمون موج میزد. مو تازه یاد گرفته بودم که چه جوری ملخایه باید کباب کر. باورتون نمیشه چقد خوشمزه بودن. چقد حال می داد. با مینو اولین بار تو همو زمانا آشنا شدم. هی ای ای ای می کردو می گف مگه آدمم ملخ میخوره؟ می میری ها! اگه به ننه ت اینا نگفتم!
اینایه می گف ولی خودش کونارایه سبزو چمری یایه نرسیده وو سپسسونایه نارسو می چیدو میخورد. روزگار می گذشتو کم کم بزرگو بزرگتر می شدیم اما نه اوقد که رومون تو رو هم باز بشه وو گذشته هامونه بکوبیم تو سر همدیگه و یا تو چشه همدیگه بزنیم. بر عکس هر چی بزرگتر می شدیم احترامه همدیگه یه بیشتراز قبل داشتیمو محل به هم میذاشتیم. وقته بازی هواسمون گرم بازیمون بودو وقت درس و مدرسه کمک حال هم. هر کس تو هر درسی قویتر بود معلم او یکی دیگه می شد. دختر و پسر فرق نداش. به خدا فرق نداش. اوقد که خواهر برادری بینمون بود چیز دیگه ای فرصت حضور پیدا نمی کر. نزدیکترو صمیمی تر از ای حرفا. انگاری شریکایه زندگیه هم بودیم. خیلی دلم می خوا ای حرفایی که حالا دارم میزنم او موقع ها میتونسم بش بگم هر چن نیازی نبود. همه چی قبل از ایکه گفته بشه حس می شد یا بهتر بگم فهمیده می شد.
چه روزه سختی بود او روز. هیچوخ صدایه جیغاش از تو ذهنم بیرون نمی ره. چراغ فره مزه ( پریموس ) گذاشته بودن تو حیاطو داشتن ماهی سرخ میکردن که نمیدونم چی شد که پکیده بود تو صورتش. جهنمی به پا شده بود. همه زار زار گریه میکردن. مینو اوقد جیغ کشید که بیهوش شد. بعد ازو جریان دیگه هیچوخ نفهمیدم که چی شد.کجا رفتن. انگاری هیچوخ مینویی وجود نداش. یا داشتو ازم گرفته شد. کاش پیداش میکردم.
