عمه همدم نشسته بود وسطه زنایه کوچه وو براشون حرف میزد. می گف: رستم تلگراف زیده که تا آخره همی هفته ازاجباری مرخصه. نوشته امریه شم گرفته. صووا پس صووا اییا. نذرکردم صحیحو سلامت بیا ایبرمش شازاده عبداله یه گوسفن پر قربونی کنم سیش. خانم عطایی اومد تو حرفشو گف: مبارکس عمه. تا ول نشودس یه دختره خب واسش نشونه کن. عمه یه نگاهه چپ بش انداختو گف: رستم مو با ای جوونایه ول فرق ایکنه. یه تاره موشه با صد تا از ای آل بوردییل عوض نیکنم. بل تا بیا. قولش دان من پالاشگا کار سیش جور کنن. اوسو هر دووری مننتش ایکشه. مامان منوچهر پرید تو حرفاشو گف: میگما تودونه خدا هی ننشینین خدتون ببرینو بدوزین. بیذار پسرو خدش بیاد نفس تازه بکنه او وخ براش نقشه بریزین. و بعد دوباره شروع کر به پاک کردنه برنجایه تویه سینی. ننه هادی هم که داش سبزی پاک میکر گف: ها امی. رستم خودش خیلی خوب. یعنی هم اخلاقش هم همه چیش. خودش مثله پسرم. خدا میزارش براتون. چارشنبه ظهر بود که صدایه کل و سازو دهل عین اله توشمالو بوی اسفندو نقل و شیرینی کوچیه پر کرده بود. رستم برگشته بود تا چراغ خونه عمه همدم دوباره روشن بشه. ماشاللا یلی شده بود. با همه اهل محل دس میدادو روبوسی میکر. اونم دسه همه ننه های کوچیه ماچ میکردو اونا هم پیشونیشه ماچ میکردن. باره اول بود که می دیدم یکی ایقد برا همه عزیزه. خیلی دلوم میخواس دوره زمونه تونتر میگذش تا مونم میرفتوم نظام وظیفه وو برمی گشتوم تا اوطوری ازوم استقبال می شد. رستم عمرش قد نداد تا به کام دلش برسه. شعله های جنگ اونه تو اولین روزایه پاییزه 59 که دوباره به خدمت نظام احضار شده بود به خودش کشید تا خاکستر وجودش آفته پیروزیه دشمن زبون بشه. سالها بعد ننه های گیس سفید کرده کوچه مونم یکی یکی با ای دنیا وداع کردنو رفتن تا ماها فقط با خاطره هاشون خوشیامونه بیاد بیاریمو نسل بعد از جنگه وارثه آبادانی آباد کنیم. ایشالا..............................
اهل آبادان
فرهنگی - اجتماعی - هنری - شخصی
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
7:54 |
