تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

ناصر دسشه بطرفم دراز  كردو گف: بگير بيو بالا- نترس. تمام بدنم ميلرزيد  و حسابي قاطي كرده بودم. اما ناصر عينه خيالش نبود. يعني بالا رفتن از پله هاي تانكي كارش بود. عينه گربه آويزون ميشدو ترسي به دلش نداش. او روزنتونسم خودمه بالا بكشم. با چه بدبختي اومدم پايين. هي سكسكه ميكردمو آبه گلومه قورت ميدادم . تو او گرما انگاري بدنم يخ زده بود. ناصر كه اومد پايين كلي بم  خند يد  .   ميگف: همي بودي؟! البته مو خوب مي فهميدم كه همه بچه هايه كوچه هميطورين بجز ناصرو فريدونو خسرو كسي جرات نداش ازاو همه پله بالا بره. گذشتو رفت  تا او روزيكه محله مون خط مقدم جبه جنگ شد. او روزا نه از ناصرو فريدون خبري بود نه از خسرو وو خيلي بچه هاي قلدره محل كه خودشونه خيلي زرنگ ميدونسسن. اولين نفرايي بودن كه رفتنو پشت سرشونم نگاه نكردن. تو يكی از همي روزا بود كه رفته بودم تو محوطه تانكيو چشامه دوخته بودم به تك به تك پله هاش. اما نميتونسم بشمارمشون. يه هوا بسرم زد كه اي ترسه لعنتيه از خودم دور كنمو دل به دريا بزنم. هر چي بادا باد. همچي از پله ها بالا مي رفتوم كه انگاري اي مو نبودم كه از فكرشم تنم مي لرزيد. بالا كه رسيدم انگاري دنيايه بم دادن. خودم بودمو خودم. اما نه انگاري تنها نبودم. فكرشم نميكردم كه كسي بجز مو هم اونجا باشه. يه اتاقك حصيري اندازه يه نفر. يه سربازم بود كه اونم از ديدنم خيلي تعجب كر. ديده بان توپخونه بود. كلي تحويلم گرفتو ازجيره غذاييش بم تارف كر. برا اولين بار بود كه كله محله مونه يه جا از بلندترين نقطه ممكن مي ديدم  و چقد دلم ميخواس او زمانيكه كوچه ها غلغله بود از آدماش ميتونسم او بالا باشم.  خيلي زود او دنيايي كه يه ساعت پيش از اون بم داده بودن مثه يه تيكه يخ آب شدو از بين رف. تو او سكوته لعنتي همه دنيام خاطره هايي بود كه مثه برقو باد از ذهنم ميگذشتو جايه همه همسايه هايه تو چشام مي نشوند . كاش او دنيا دوباره خلق میشدو میدادنش به مو.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 9:3 |

خسرو صفاري، خوره دعوا وو دادوبيداد راه انداختن بود. عصبي و خراب ميشد بيو وو ببين. خدا رو بنده نبود. به هر كي گير ميداد ول كنش نبود. هيشكي هم نبود چارشه كنه. اما وختي خودش بودو اسير هيشكيه نبود عينه يه بره ساكت و بي آزار ميشد همي موقع ها بود كه مو دلم ميخواس باهاش گپ بزنم . ميگف: با مو نگر برات بد ميشه. كسي مونه آدم حساب نميكنه. اما خيلي دوس داش با مو ورق بازي كنه. ميگف: تو تقلب نميكني. ولي بقيه چرا. از همينت خوشم ميا. اوساي ريمو هفتو چار يازده بود. بش ميگفتم خسي بت نميا ايقد بد باشي. چيت ميشه؟ ميگف: تو نميدوني مو از دسه خونوادم چي ميكشم. رو دسشه نشونم دادو گف نگا كن. رو دسش تا بود جاي داغ شدن بود. ميگف: برا هر چيزي از همو اولي كه يادم ميا داغ ميشدم اما وقتي قلدري و رودررو شدنه ياد گرفتم كسي ديگه جرا ت نداش طرفم بيا . همي راضيم ميكرتا بفهموم مونم برا خودم كسي هسم. يه شب زير تيل با بچه هاي كوچه نشسه بوديمو حرف ميزديم كه مثه خيلي شبايه ديگه دوباره صدايه دادوفرياد از خونه ي خسي اينا بلن شد. سر كوچه شون كه رفتيم ديدمش كه شيشه نوشابه يه شكسه وو تو دسش گرفته وو حريف ميطلبه. رفتم جلو تا شايد از رو مو شرم كنه وو آروم بشه. انگار خون جلو چشاشه گرفته بود. كوكاش بش انگ زده بود كه پولامه دزديدي. اونم به غيرتش برخورده بود كه مو اگه دز بودم حالو روزم اي نبود كه برا يه نخ سيگار التماستون كنم. او شب بخير گذشتو رف. اما بعده اوشب كسي ديگه خسرو صفاري نديد. بعضي وقتا بچه ها متلك مينداختن كه محله بدونه خسي سوتو كوره. كاش پيداش ميشدو يه كمي سرو صدا را مينداخ. حالا كه ميام تو كوچمون جا همه چي خاليه. سوتو كور. خيلي دوس داشتم يكي پيدا ميشد اي سكوتو بشكنه وو جوني به كواترايه هزاريا بده.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:10 |
277270