![]()
ناصر دسشه بطرفم دراز كردو گف: بگير بيو بالا- نترس. تمام بدنم ميلرزيد و حسابي قاطي كرده بودم. اما ناصر عينه خيالش نبود. يعني بالا رفتن از پله هاي تانكي كارش بود. عينه گربه آويزون ميشدو ترسي به دلش نداش. او روزنتونسم خودمه بالا بكشم. با چه بدبختي اومدم پايين. هي سكسكه ميكردمو آبه گلومه قورت ميدادم . تو او گرما انگاري بدنم يخ زده بود. ناصر كه اومد پايين كلي بم خند يد . ميگف: همي بودي؟! البته مو خوب مي فهميدم كه همه بچه هايه كوچه هميطورين بجز ناصرو فريدونو خسرو كسي جرات نداش ازاو همه پله بالا بره. گذشتو رفت تا او روزيكه محله مون خط مقدم جبه جنگ شد. او روزا نه از ناصرو فريدون خبري بود نه از خسرو وو خيلي بچه هاي قلدره محل كه خودشونه خيلي زرنگ ميدونسسن. اولين نفرايي بودن كه رفتنو پشت سرشونم نگاه نكردن. تو يكی از همي روزا بود كه رفته بودم تو محوطه تانكيو چشامه دوخته بودم به تك به تك پله هاش. اما نميتونسم بشمارمشون. يه هوا بسرم زد كه اي ترسه لعنتيه از خودم دور كنمو دل به دريا بزنم. هر چي بادا باد. همچي از پله ها بالا مي رفتوم كه انگاري اي مو نبودم كه از فكرشم تنم مي لرزيد. بالا كه رسيدم انگاري دنيايه بم دادن. خودم بودمو خودم. اما نه انگاري تنها نبودم. فكرشم نميكردم كه كسي بجز مو هم اونجا باشه. يه اتاقك حصيري اندازه يه نفر. يه سربازم بود كه اونم از ديدنم خيلي تعجب كر. ديده بان توپخونه بود. كلي تحويلم گرفتو ازجيره غذاييش بم تارف كر. برا اولين بار بود كه كله محله مونه يه جا از بلندترين نقطه ممكن مي ديدم و چقد دلم ميخواس او زمانيكه كوچه ها غلغله بود از آدماش ميتونسم او بالا باشم. خيلي زود او دنيايي كه يه ساعت پيش از اون بم داده بودن مثه يه تيكه يخ آب شدو از بين رف. تو او سكوته لعنتي همه دنيام خاطره هايي بود كه مثه برقو باد از ذهنم ميگذشتو جايه همه همسايه هايه تو چشام مي نشوند . كاش او دنيا دوباره خلق میشدو میدادنش به مو.
