![]()
بازم مو خواب ديدم. بازم خودمه تو اوج آسمون – بالايه سر كواترايه شركتيو سبخي هاي آب گرفته وو نخلستونايه بهمنشير ديدم. ديدم كه بوواها سرصبح با بيلرسوتا وو سپرتاسايه يه شكلشون منتظر سرويساشونن. ديدم كه بچه هاي سحرخيز تو صفه نونوايي ينو ننه ها زنبيل به دس راهيه بازارچن تا همه چيه تازه وو دس اول بخرنو به خونه ها بيارن. ديدم كه كوچه ها شسته وو روفتن. شمشادا گل كردنو بوي گيس پالاشگا وو رطوبت شرجي تو هم پيچيده . ميشنيدم صدايه اكبر حليميو اسمال آشيو ممد نونيه كه همه چيه گرمو تازه دمه خونه ها مي اوردن. اما انگاري خوابام رنگو بويه خواب نداش. انگاري همه چي واقعي بود. از بويه غذاهايه جورواجوري كه از هر خونه اي مي اومد تا عطر سبزي خوردنايي كه آدمه حالي به حالي ميكر. از دال عدسو – قليه ماهيو – دوپياز سيب زمينيو يخنيو آب باقله گرفته تا پلو ميگو وو ماهي سبوره تنوريو ماهي زبيديو خورشه باميه. تا برسه به پرپينو رشادو كرراتو ريحونو گاگلله. غلغلهء بچه دبسسانيا. كه برا هواپيمانا هو مي كشيدن. اوورتر تو نخلستونايه هميشه سبز- آوازبلبلايه خرماخورو نفسايه سنگينه گاوميشايه خوابيده تو لجنايه ساحل رودخونه وو سرو صدايه مرغايه مهاجره ماهيخوار طبيعته عجيبيه تو دورنمايه يونيتايه پالاشگا وو پتروشيمي به چشم مينشوند. عجب! همه بودن. رفته ها وو آواره ها ي گوشه وو كناره اي مملكت. شهيدايه شهر كه اسمشون رو هيچ خيابونو مدرسه وو كوچه اي جا نگرفته بود. از رياض خوشبخت و جعفر هلالات و مسعود ناصري تا سيمين سلامي و حسين آتشكده وو عيسي موسوي. از ايرج سپند و هادي هلالي و ممد فيروزي تا شهربانو چگينيو ملوك فدايي و صاحب جان موسوي. خيليا. خيليا......
دلم خيلي وقته كه دلتنگشونه. كاش هيچوخ خوابم به آخر نمي رسيد. كاش اي خوابايه خوش رويه واقعيت به خودش مي كشيدو مونه نه از اوج آسمون كه همه چيه كوچيكو به حساب نيومدني ميشد ديد به زمين مي كشوندو به ميونه اوهمه آدمايه خوبو عزيز مي نشوند. كاش ايهمه تفاوت ميونه خوابو بيداري نبود.
