تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

او روزا تازه از اردويه رامسر برگشته بودم. عجب صفايي داش. مزه ش هنوزم تو دلمه. يه هفته بيشتر نبود اما يه عمره كه خا طراش ولم نكرده. با سودابه تو همو اردو آشنا شدم. بجز قيافش هيچيش به دخترا نمي خور. مي گف مو تك دختره خونه وادم. بعد از هفتا پسر. حتمن ننه ش ويار دخترزايي داش! اخلاقو رفتاراش عينه پسرا بود. مثه خودمونم حرف ميزد. حتا لباساشم بيشتر پسرونه بود تا دخترونه. ميگف سودي صدام كن. زياد از اسمش خوشش نمي اومد. شايد بخاطر ايكه خيلي دخترونه بود. در عوضش مونم خودمه گم نميكردم. به پر و پاش نمي پيچيدم. زياد تو نخش نمي رفتمو سعي ميكردم كمتر تو ديد ديگرون باش آفتابي شم. همي اخلاقو رفتاراش بود كه باعث شد خيلي زودتر از اوني كه فكرشه ميكر خواستگاراش پيداشون شه.خب پسرا از دخترايه خاكيو خودموني بيشتر از بقيه دخترا خوششون ميا. خصوصن اگه اهله غر و فر نباشن. سودي هم نبود.  نديدمش تا روزيكه فهميدم شوهر كرده. نديدمش تا روزيكه داشتيم تو فسا برا جنگزده ها اردوگاه مي ساختيم. يه خانمه چادر مقنعه اي اومد جلومو گف: توني رضا!؟ گفتمش بفرما خواهر. امري داشتين؟ گف سيكون اي! نشناختيم؟ خوب كه نگا ش كردم خاله درشته بالا لبش حاليم كر كه جل الخالق. اي خو سودابس. باورم نمي شد بتونم ببينمش. مي گف شوهرش تو روزايه اول جنگ تو خرمشهر شهيد شده. بعدشم رفته بيمارستانه او پي دي داوطلب شده كه به زخميا كمك كنه. بعد از كلي علافي نپذيرفته بودنش. بش گفته بودن موند نت مصلحت نيس. متوسل شده بود به بنياد شهيد. اونا هم فرستاده بودنش هلا ل احمر. آخرشم كه گفتم.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 16:10 |
277270