
*** همه ما در طول زندگي ا مان با ا فرادي روبرو شده ايم كه در ادا مه هرگز چون آنان ديگر بار در مسير زندگي ا مان قرار نگرفته ا ند. عجيب است كه اين افراد خيلي زود از مسير ما يا خارج و يا در اثر عواملي حذف و برخي حتي ناپديد گشته ا ند. شهيد سيد حميد موسوي راد از جمله جوانان برومندي بوده است كه هر چه زمان ميگذرد باور حضور و عدم حضورش برايم بسيار دشوار مي نمايد. اينكه شهادت جانگدازش را چگونه باور بدارم هنوز برايم كابوسي دهشتناك بوده و هست. گلوله مستقيم تانك سهم اين عزيزترين همبازي همه دوران كودكي و نوجوا نيم بوده است تا در تاريخ اين شهر مظلوم ثبت بماند كه جوانانش نه براي لاف زدن و ابراز وجود بلكه براي حفظ شرا فت و تماميت ارضي و استقلال ميهن عزيزمان خون پاكشان را نثار نمودند. ياد و نامشان همواره گرامي و جاودان باد.***
آقام مونده بود اوورتيم. قول داده بود جمعه ظهر كه آفشه ببرم سينما نياگارا. دو فيلمه گذاشته بود. ا ما نشد كه بريم. حوصلم حسابي سر رفته بود. هميطور كه وسطه كوچه ايستاده بودم يه دف يه دس خورد پشته سرم. برگشتم هيچيه نديدم. پكي زد زير خنده وو بلند شد و دس ا نداخ رو شونمو گف: ها چي ميكني؟ رفتي تو فكر! مياي بريم بازي؟ گفتمش كجا؟ گف: سبخي. بريم زيته بگيريم. گفتم گنا دارن. گف: كاريشون ندارم فقط مي خوام حاليشون كنم كه مو ازشون سريترم. ميگيريمو ولشون مي كنيم. همي. گفتمش باشه. يه تور دوروس كرده بود از نخايه گوني سه خطي. حرف نداش. يه خورده نونه خشكو يه كم سبزي خرد شده ريخ پاشو پشته يه تپه خاكي منتظر مونديم تا زيته ها پيداشون شه. پرنده به اي زبلي نديده بودم. ولي مو از ابوذر بيشتر خوشم ميومد. بخاطره رنگو روش. زيته همه وخ بود. تابسونو زمسسون نداش. هر وخ ميديدمشون رنگو روشون مونه ياده تاكسي خطيايه آبادان خرمشهر مينداخ. او روز هوا نه گرم بود نه سرد. حميد تيز كرده بود يه جفته شونه بگيره. ميگف شايدم نگرشون داشتم. مو هم گفتمش مگه قرار نبود ولشون كني برن؟ اونم گف: حالا كو تا بگيريمشون. و بعدشم معلوم شد كه كي زبلتره! او روز گفتيمو خنديديمو رفتيم خونه. سير دلمون خنديديم. يادآوري او خنده ها هنوز خنده به لبام مياره. اما همنشيني كه با حرفاش اه تهه دل به خنده بيام نمي جورم…..
