پشت وانت هادي چشم گربه اي چلپ گرفته بودمو به عشق سواريه مفتكي سر از پا نمي شناختم. ايسگاه اوله كه گذش آرزو كردم كاش مونم يه وانت بار داشتم تا همه بچه هايه كوچه يه سوارش كنمو ببرمشون دريفارم. لب رودخونه تو نخلستونايه جزيره مينو تا كيف كنن. ايسگاهه دوم كه رسيد آرزو كردم كاش يه كشتي داشتم تا همه بچه هاي كواترايه سوارش كنم ببرمشون تا دريايه تماشا كنن. تو ايسگاهه سوم دوس داشتم كاش خلبان بودم اووقت همه همكلاسيامه سواره هواپيمان ميكردمو دوره دنيايه نشونشون ميدادم تا سيره دلشون كيف كنن. از بريم كه گذشتيم دود سياهي از پالاشگاه ديدم كه روزه روشنه ظلمات كرده بود. هادي سرعته وانتشه زياد كرده بودو صدايه رگبار از اوطرفه اروند ميومد. داد ميزدم تا هادي بشنووه وو بر گرده طرفه خونمون پيادم كنه همونجايي كه بوديم . اما ديگه دير شده بود. ماشينه جنگ ترمزش بريده بود.
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت
17:15 |
