جنگ داش سالايه ماه عسليه خودشو پشته سر ميذاش. همو موقع ها بود كه بي سروسامونيو آوارگي خونوادمه ذ له كرده بودو چاره درد منو تو ازدواج و تشكيل خونواده ميديدن. انتخاب دختر مناسب كار سختي نبود. دختراهم براي ايكه ازدسه فشارايه خونوادگي خلاص بشنو نيمچه استقلالي پيدا كنن كم توقع بار اومده بودن. همه اي اتفاقا سريع تو مسيره خودش پيش مي رفت. بعد از انتخاب و ماجراها ش مراسم نامزديو عقد بسادگي برگزار شد. مونم خودمه آماده ميكردم كه حداقل شرايطه برايه شروعه يه زندگيه مناسبو معمولي فراهم كنم و تا به اينجاش برسم خودمه تو لباسه سربازي ديدم. اولين ماهايه سربازيم مصادف بود با ورود جنگ به خاك عراق تو منطقه فاو. ماه عسله جنگ تموم شده بودو مو قبل از ماه عسلم خودمه تو مخمصه جنگ تو بدترين شرايط زماني و مكاني ديدم. تو همو شرايط زمانيو مكاني بود كه سر هر كوچه اي حجله هاي چراغوني شده عزاداريه جوونايه ناكام برپا شده بودو مو بايد قبل از ايكه عكسم قاب گرفته بشه تو قاب زندگيم جا خوش ميكردم. شروع زندگيه جديدم با ادامه سرسختانه جنگ با سلاحايه مدرنو آزمايش نشده مصادف شد. اون احساسي كه نسبت به جنگ و مرگ داشتم جايه خودشه به زندگيو آينده روشنتر داده بود. تازه داشتم مي فهميدم كه " اي زندگيه و نه مرگ كه هيچ حد و حدودي نداره. مهم اي نبود كه در كمال خوشبختيو عشق باشه. مهم ادامه وو دوامش بود."
اهل آبادان
فرهنگی - اجتماعی - هنری - شخصی
+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
15:8 |
