تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

تف به ای زندگی. کی باورش میشه!؟ همی دیروز بود که نشسه بود پیشم داش برا آیندش نقشه می کشید. میگف حسابه همه چیه کردم حقوقه ایمامه که بگیرم میتونم هم پیش قسطه خونه هم ماشینه بدمو از شره بی ماشینی خلاص شم. ژیان مهاریه. ولی ازش راضیم. حال میده. همی هفته قراره با آقام اینا بریم خواسته گاری تا یه وخ ناکام از ای دنیا نرم. میخواسم بگم که تو هم بدونی رفیقت دلش از همه چی قرصه. البته اگه روزگار امونم بده. چی داری میگی؟ انگاری پاک از جونت سیر شدی!  بی خیاله ای حرفا. مونوتو باید سیره دلمون زندگی کنیم . عروسیمونو بچه دار شدنو بزرگ شدنه بچه هامونو عروسیشونو ببینیم. با نوه هامون از زندگی لذت ببریم. ایقد فوگورنباش. چیزی شده که ایطوری حرف میزنی؟!اومد یه چیزی بگه که پشیمون شدو گف استغفرولله. یه مدتی بود کم میدیدمش. حسابی رفته بود تو لاکه خودش. تا او روزی که اسمشه جزء شهیدایه سینما رکس اعلام کردن. مو هیچوخ نشنیدم که جنازش پیدا شده باشه اما فهمیدم آدم وقتی میخا از ای دنیا دل بکنه وو بره انگاری پیشاپیش حالیشه.اگرچه خیلی فجیع ولی خداییش به ایرجوامثاله ایرج و بخصوص خونواده هایی که جمعی تو مهلکه سینما رکس نیستو نابود شدن ظلم شد. ظلمی که داغش به تنه خیلیامون نشسه وو حالا حالاهم سرد نمیشه......................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 7:47 |

به خدا ای راهو رسمش نیس. تو زدی زیره همه ی قولو قرارات. یه عمره که به پا حرفات نشسم. هر چی گفتی گفتم باشه. مثه یه بچه ی حرف شنو هر چی گفتی گفتم چش. هر چی وعده دادی قبول کردم. به پا همه چیات صبر کردمو دندون به جیگر گرفتم. آخه چرا با مو. چرا ایطوری؟ گنام چیه که نبایس رویه آسایشه ببینم. گفتی بچه ای بزرگ میشی ای چیزا یادت میره. گفتی جوونی سر به هوایی بزرگتر که شدی پخته میشی همه چی میا دستت. گفتی صبر داشته باش. آخه تا کی! حالام که میگی زندگی همینه که هس. نامردی نکن. مو باهات رو راس بودم همیشه. میدونم کم حوصلگی کردمو یقته زیاد گرفتم ولی کمم مصیبت ندیدم. یادت میا می گفتی درساته بخون تا به یه جایی برسونومت؟ په کو! به کجا رسیدم. چی به دس اووردم؟ هر کی میزد تو سرم رومه بر نمیگردوندم که یه وخ بر نگردم تو رو کسی یو بخابونم تو گوشش. هر کی یه قدم برام بر میداش تا همیشه به پاش میموندم. هر کی میگف رفیقتم براش جون میدادم. اما کوشون او همه رفیق. لامصبه لاکردار تو خو جونه همشونه گرفتی. مونه گذاشتی که شاهده چی باشم. لابد میخای بازم پخته تر بشم ها! بی وجدان سوختم بسه دیگه. نخاسم. او آینده ئی که تو میگی برا مو جز دردو بدبختیو بیچارگی چیزی برام نیوورده. گذشته هامه بم پس بده. میخام تو همو حالو هوا لااقل نفس بکشم. ای او چیزی نیس که میگفتی براش صبر داشته باش. ای او آینده ای نیس که بچگیمو جوونیمو همه ی زندگیمو به پاش گذاشتم. برگردونم به همو جا وو زمانو مقام بچگی که بش تعلق داشتم. میخوام برگردم به همو خونه ای که وقتی پا توش گذاشتم دمه گوشم گفتی موندنی نیسسی. اما اما ایقد سگ جونم کردی که حالا دیگه اگه خودمم بخام رفتنی نیسم که نیسم. دس از سرم بردار. به خدا مو او قد که تو فک میکنی نه حالیمه نه میخام که حالیم باشه. بسسمه دیگه. بزا به حال خودم باشم. طاقتشه ندارم…

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 18:30 |
277270