*با یادی از شهیدان همیشه ماندگار عملیات شکست محاصره آبادان در5/7/ 1360
خرمشهر سقوط کرده بود اما نه به همی سادگی که بشه تو چن سطو صفه نوشتش. مثه یه کابوس شب و روز دل و جونم میلرزید که حالا چی میشه؟ یعنی جرئت میکنن اینجایم بگیرن؟ تو سنگره رطوبت گرفتهء سبخییه کناره لینمون نشسه بودمو سایه غم تمامه وجودمه گرفته بود. جتایه جنگییه دشمن مثه موروملخ مانور میدادنو دیوار صوتیه میشکسن. اما هیچ بچه ای نبود که به هواشون پر در بیاره وهوشون کنه وو براشون دس تکون بده. تو سنگر بجز یه دسه کلنگه شکسه وو یه کارد کله آشپزخونه وو یه نبشی که نوکش برش خورده بودو تیز شده بود هیچ سلاحی نبود. یه چن تایی شیشه نوشابه هم بچه ها نف کرده بودنو فتیله زده بودن که شاید بشه باشون تانکایه دشمنه به آتیش کشید. اما با همه ای وجود سکوته سنگینی همه جایه گرفته بود. لابد دشمن طوره دیگه ای فک میکردو به خیاله خودش هر خونه ای یه یه سنگر مجهز حساب میکر که پرش نیروهای آماده شکارمنتظرشونن. هر روزو شبی که میگذش شاهده آوار شدنه یه خونه بودم. با اطمینانه کامل میگم که دشمن تو هموشیش ماهه اول جنگ تا تونس با گلوله توپو خمپاره وو موشکو بمبارون هر خونه اییه که رفتو آمدی بش میدید زد. محل برا دیده باناش مثه کفه دس معلوم بود. تا او موقعی که خیالش تخ شد خونه ها دونه به دونه خالی شدنو از زندگی افتادن. داشتم فک میکردم اگه جنگ نشده بود چی یایه داشتمو چیا از دسم رفته بود. هنوز میشد تو کواترا جیلون زدو تیسه کر؟ هنوز میشد تو ولولهء بچه ها رو صندلی یایه زمخته سینما پیروز نشسو کلکسیونه فیلمایه ندیده یه تکمیل کر؟ میشه با دختره همسایه پیمانه زندگی بستو تو همو خونه وو کوچه ای که توش بدنیا اومدیو بزرگ شدی بچه هات بدنیا بیانو بزرگ شن؟ میشه او همه جوونایی که سینه به سینه خاک دادنو از دنیاشون بریدنو کام از خدا گرفتن تا ما بجاشون به دنیا بچسبیمو لاف یاده موندگارشونه بزنیم اما به کل فراموششون کنیم برگردنو طلب امانتیاشونه بکنن؟ نه - میدونم که هیچکدومه اینا نه میشه نه شدنیه. اما میدونم که میشه با آدمایه تازه ای دوستو رفیق شد که انگاری از خاکستره سیمرغ برادرایه به خون تپیده وخواهرایه دردو رنج کشیدشون پر پرواز در اووردنو دل به دریا زدنو تو کشتی دریازده ای دوران منتظر باد شرجی نشسن. " باشد که باز بینم دیدار آشنا را"
