با یادی از زنده یاد سید الیاس موسوی که همیشه با رویی گشاده به پیشواز می آمد.
سید الیاس تازه از گناوه اومده بود. بویه عطر چایی باروتیاش همه ی خونه یه گرفته بود. لم داده بود به دیوارو سیگاره همابیضی می کشید. ننه م صدام زدو چای تازه دم تو سینی یه ورشویی داد دستم تا براش ببرم. چشاش که بم افتاد لبخند همیشگیشه زدو گف: ماشالا. چقد بوزر شدی. ماشالا. کلاس چندی؟ گفتم سوم. چاییه گذاشتم پیششو گفتم دایی کاری نداری؟ دس کر تو جیبه پیرنشو یه بسه آدانسه استیکو یه دوتومنیه خشکه تا نخورده در اووردو داد دستوم . برق از چشمام پریده بود. اعوو. چه کنم با ای دو تومنی!؟ دلم نیومد خرجش کنم. گذاشتمش تو مشمایه جورابه آقاام بردمش بالا رفکی یه مطبخ قایمش کردم. هنوزم که هنوزه به همو نوعیه که بود چون خوب نگرش داشتم. آدانسه با رفیقایه کوچمون تقسیم کردم اما از دو تومنی به هیچکس چیزی نگفتم. او روز هیشکه تو چیشاش اندازه ی مو شادی ننشسه بود. فک میکردم به او روزی که یه صندوقه بزرگ اسکناسه تا نخورده نوعه نو داشته باشم اووخ دیگه غمی ندارم. اووخ بجا آدانس . اسکناسایه نومه بینه بچه ها قسمت میکنم تا باش هر چقد که میخوان آدانسو پپسی یو خنجرباریو حلواکشی بخرن. هرچقد که میخوان برن سینما. هر کاری که دلشون میخواد بکنن. هر چن حالا دلم میخواد کاشکی به فکرم میره سیدو بخودم می قبولوندم که کاش با او دو تومنی یم چیزایه دیگه می خریدمو دسه بقیه بچه هایی که آدانس استیکایه ازشون قایم کرده بودم میدادم. بچه هایی که وقتی بزرگ شدن وقته کمی برا زندگی بشون داده شدو داغه خیلی چیا بدلشون موندو به دلمون باقی موند. فهمیدم هر چیه که کنار میذاریم باید همو موقعی که برامون خیلی ارزش داره برا او کسایی که خیلی دوسشون داریم خرج کنیم. فهمیدم که اونایه باید خوب نگرشون داریم. تا از دسسمونو دلمونو چشمامون نرن. اونایی که یه دنیاشون کمه وو یکیشون کم بشه برامون خیلی زیاده.