<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اهل آبادان</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/</link>
<description>فرهنگی - اجتماعی - هنری - شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 27 Oct 2009 13:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوست</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Verdana; mso-hansi-font-family: Verdana&quot;&gt;با یادی از زنده یاد سید الیاس موسوی که همیشه با رویی گشاده به پیشواز می آمد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Verdana&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Verdana; mso-hansi-font-family: Verdana&quot;&gt;سید الیاس تازه از گناوه اومده بود. بویه عطر چایی باروتیاش همه ی خونه یه گرفته بود. لم داده بود به دیوارو سیگاره همابیضی می کشید. ننه م صدام زدو چای تازه دم تو سینی یه ورشویی داد دستم تا براش ببرم. چشاش که بم افتاد لبخند همیشگیشه زدو گف: ماشالا. چقد بوزر شدی. ماشالا. کلاس چندی؟ گفتم سوم. چاییه گذاشتم پیششو گفتم دایی کاری نداری؟ دس کر تو جیبه پیرنشو یه بسه آدانسه استیکو یه دوتومنیه خشکه تا نخورده در اووردو داد دستوم . برق از چشمام پریده بود. اعوو. چه کنم با ای دو تومنی!؟ دلم نیومد خرجش کنم. گذاشتمش تو مشمایه جورابه آقاام بردمش بالا رفکی یه مطبخ قایمش کردم. هنوزم که هنوزه به همو نوعیه که بود چون خوب نگرش داشتم. آدانسه با رفیقایه کوچمون تقسیم کردم اما از دو تومنی به هیچکس چیزی نگفتم. او روز هیشکه تو چیشاش اندازه ی مو شادی ننشسه بود. فک میکردم به او روزی که یه صندوقه بزرگ اسکناسه تا نخورده نوعه نو داشته باشم اووخ دیگه غمی ندارم. اووخ بجا آدانس . اسکناسایه نومه بینه بچه ها قسمت میکنم تا باش هر چقد که میخوان آدانسو پپسی یو خنجرباریو حلواکشی بخرن. هرچقد که میخوان برن سینما. هر کاری که دلشون میخواد بکنن. هر چن حالا دلم میخواد کاشکی به فکرم میره سیدو بخودم می قبولوندم که کاش با او دو تومنی یم چیزایه دیگه می خریدمو دسه بقیه بچه هایی که آدانس استیکایه ازشون قایم کرده بودم میدادم. بچه هایی که وقتی بزرگ شدن وقته کمی برا زندگی بشون داده شدو داغه خیلی چیا بدلشون موندو به دلمون باقی موند. فهمیدم هر چیه که کنار میذاریم باید همو موقعی که برامون خیلی ارزش داره برا او کسایی که خیلی دوسشون داریم خرج کنیم. فهمیدم که اونایه باید خوب نگرشون داریم. تا از دسسمونو دلمونو چشمامون نرن. اونایی که یه دنیاشون کمه وو یکیشون کم بشه برامون خیلی زیاده.&lt;U&gt; &lt;/U&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Verdana&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 13:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاکستر سیمرغ</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;*&lt;FONT size=2&gt;با یادی از شهیدان همیشه ماندگار عملیات شکست محاصره آبادان در5/7/ 1360&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN&gt;
&lt;DIV style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 1pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: windowtext 1pt solid; mso-element: para-border-div; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .5pt&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .5pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 1.0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خرمشهر سقوط کرده بود اما نه به همی سادگی که بشه تو چن سطو صفه نوشتش. مثه یه کابوس شب و روز دل و جونم میلرزید که حالا چی میشه؟ یعنی جرئت میکنن اینجایم بگیرن؟ تو سنگره رطوبت گرفتهء سبخییه کناره لینمون نشسه بودمو سایه غم تمامه وجودمه گرفته بود. جتایه جنگییه دشمن مثه موروملخ مانور میدادنو دیوار صوتیه میشکسن. اما هیچ بچه ای نبود که به هواشون پر در بیاره وهوشون کنه وو براشون دس تکون بده. تو سنگر بجز یه دسه کلنگه شکسه وو یه کارد کله آشپزخونه وو یه نبشی که نوکش برش خورده بودو تیز شده بود هیچ سلاحی نبود. یه چن تایی شیشه نوشابه هم بچه ها نف کرده بودنو فتیله زده بودن که شاید بشه باشون تانکایه دشمنه به آتیش کشید. اما با همه ای وجود سکوته سنگینی همه جایه گرفته بود. لابد دشمن طوره دیگه ای فک میکردو به خیاله خودش هر خونه ای یه یه سنگر مجهز حساب میکر که پرش نیروهای آماده شکارمنتظرشونن. هر روزو شبی که میگذش شاهده آوار شدنه یه خونه بودم. با اطمینانه کامل میگم که دشمن تو هموشیش ماهه اول جنگ تا تونس با گلوله توپو خمپاره وو موشکو بمبارون هر خونه اییه که رفتو آمدی بش میدید زد. محل برا دیده باناش مثه کفه دس معلوم بود. تا او موقعی که خیالش تخ شد خونه ها دونه به دونه خالی شدنو از زندگی افتادن. داشتم فک میکردم اگه جنگ نشده بود چی یایه داشتمو چیا از دسم رفته بود. هنوز میشد تو کواترا جیلون زدو تیسه کر؟ هنوز میشد تو ولولهء بچه ها رو صندلی یایه زمخته سینما پیروز نشسو کلکسیونه فیلمایه ندیده یه تکمیل کر؟ میشه با دختره همسایه پیمانه زندگی بستو تو همو خونه وو کوچه ای که توش بدنیا اومدیو بزرگ شدی بچه هات بدنیا بیانو بزرگ شن؟ میشه او همه جوونایی که سینه به سینه خاک دادنو از دنیاشون بریدنو کام از خدا گرفتن تا ما بجاشون به دنیا بچسبیمو لاف یاده موندگارشونه بزنیم اما به کل فراموششون کنیم برگردنو طلب امانتیاشونه بکنن؟ نه -  میدونم که هیچکدومه اینا نه میشه نه شدنیه. اما میدونم که میشه با آدمایه تازه ای  دوستو رفیق شد که انگاری از خاکستره سیمرغ برادرایه به خون تپیده وخواهرایه دردو رنج کشیدشون پر پرواز در اووردنو دل به دریا زدنو تو کشتی دریازده  ای دوران منتظر باد شرجی نشسن. &quot; باشد که باز بینم دیدار آشنا را&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 09:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارت پستال</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;** با یادی از خواهر ارجمندم فریده شهرکانی که هست و خواهر عزیزمان زهرا که رفته است**&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو کارت پستالت نوشته بودی که چقد برا زهرا آرزوی خوشبختی میکنیو بینهایت خوشحالی. نوشته بودی هر چی برا جشن عروسیش لازم هس که پیشمون گیر نمیاد بگیم تا بفرستی. بدون تعارف. او روزا هنوز خیلی از خصلتایه قبل از رفتنته ناب و دس نخورده باقی داشتی. ای حرفات انگاری عمل کردنشون بود. چقد از تاروفات خوشمون اومدو برات آرزوی خوشبختی کردیمو کلی حض کردیم از ایکه یکیه تو خارج داریم که از ای نامه ها برامون میفرسسه وو دلش با با دلمون همراهه. چقد پز میدادیم. بعد از او نامه دیگه هیچ خبری ازت نداشتیم . ولی مثه همیشه برات دعا میکردیمو آرزوی خوشبختی برات داشتیم. هش سال از شروعه جنگو بیستو یه سال بعد از جنگ گذشته اما هنوز نتونسیم خبری ازت داشته باشیم. زبونم لال انگاری دود شدی رفتی تو آسمون. شایدم ماها دیگه به چش نمی یایمو دیده نمیشیم. فقط امیدوارم که به یادت بیاییم چون تو هیچوخ از یادمون نرفتی . هنوزم دنباله یه خبره خوش ازه تیم . گر چه خبرایه خوشی برات ندارم اما همیکه حس کنم یکی اوور هس که به یادمون باشه ما هم خوشحال میشیم. بیو دیگه ککا خیلی دلتنگتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهلکه    با یادی از شهید مظلوم ایرج سپرویزن و شهیدان مظلوم خانواده رادمهر و سازش و ...</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تف به ای زندگی. کی باورش میشه!؟ همی دیروز بود که نشسه بود پیشم داش برا آیندش نقشه می کشید. میگف حسابه همه چیه کردم حقوقه ایمامه که بگیرم میتونم هم پیش قسطه خونه هم ماشینه بدمو از شره بی ماشینی خلاص شم. ژیان مهاریه. ولی ازش راضیم. حال میده. همی هفته قراره با آقام اینا بریم خواسته گاری تا یه وخ ناکام از ای دنیا نرم. میخواسم بگم که تو هم بدونی رفیقت دلش از همه چی قرصه. البته اگه روزگار امونم بده. چی داری میگی؟ انگاری پاک از جونت سیر شدی!  بی خیاله ای حرفا. مونوتو باید سیره دلمون زندگی کنیم . عروسیمونو بچه دار شدنو بزرگ شدنه بچه هامونو عروسیشونو ببینیم. با نوه هامون از زندگی لذت ببریم. ایقد فوگورنباش. چیزی شده که ایطوری حرف میزنی؟!اومد یه چیزی بگه که پشیمون شدو گف استغفرولله. یه مدتی بود کم میدیدمش. حسابی رفته بود تو لاکه خودش. تا او روزی که اسمشه جزء شهیدایه سینما رکس اعلام کردن. مو هیچوخ نشنیدم که جنازش پیدا شده باشه اما فهمیدم آدم وقتی میخا از ای دنیا دل بکنه وو بره انگاری پیشاپیش حالیشه.اگرچه خیلی فجیع ولی خداییش به ایرجوامثاله ایرج و بخصوص خونواده هایی که جمعی تو مهلکه سینما رکس نیستو نابود شدن ظلم شد. ظلمی که داغش به تنه خیلیامون نشسه وو حالا حالاهم سرد نمیشه......................................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 04:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفری</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به خدا ای راهو رسمش نیس. تو زدی زیره همه ی قولو قرارات. یه عمره که به پا حرفات نشسم. هر چی گفتی گفتم باشه. مثه یه بچه ی حرف شنو هر چی گفتی گفتم چش. هر چی وعده دادی قبول کردم. به پا همه چیات صبر کردمو دندون به جیگر گرفتم. آخه چرا با مو. چرا ایطوری؟ گنام چیه که نبایس رویه آسایشه ببینم. گفتی بچه ای بزرگ میشی ای چیزا یادت میره. گفتی جوونی سر به هوایی بزرگتر که شدی پخته میشی همه چی میا دستت. گفتی صبر داشته باش. آخه تا کی! حالام که میگی زندگی همینه که هس. نامردی نکن. مو باهات رو راس بودم همیشه. میدونم کم حوصلگی کردمو یقته زیاد گرفتم ولی کمم مصیبت ندیدم. یادت میا می گفتی درساته بخون تا به یه جایی برسونومت؟ په کو! به کجا رسیدم. چی به دس اووردم؟ هر کی میزد تو سرم رومه بر نمیگردوندم که یه وخ بر نگردم تو رو کسی یو بخابونم تو گوشش. هر کی یه قدم برام بر میداش تا همیشه به پاش میموندم. هر کی میگف رفیقتم براش جون میدادم. اما کوشون او همه رفیق. لامصبه لاکردار تو خو جونه همشونه گرفتی. مونه گذاشتی که شاهده چی باشم. لابد میخای بازم پخته تر بشم ها! بی وجدان سوختم بسه دیگه. نخاسم. او آینده ئی که تو میگی برا مو جز دردو بدبختیو بیچارگی چیزی برام نیوورده. گذشته هامه بم پس بده. میخام تو همو حالو هوا لااقل نفس بکشم. ای او چیزی نیس که میگفتی براش صبر داشته باش. ای او آینده ای نیس که بچگیمو جوونیمو همه ی زندگیمو به پاش گذاشتم. برگردونم به همو جا وو زمانو مقام بچگی که بش تعلق داشتم. میخوام برگردم به همو خونه ای که وقتی پا توش گذاشتم دمه گوشم گفتی موندنی نیسسی. اما اما ایقد سگ جونم کردی که حالا دیگه اگه خودمم بخام رفتنی نیسم که نیسم. دس از سرم بردار. به خدا مو او قد که تو فک میکنی نه حالیمه نه میخام که حالیم باشه. بسسمه دیگه. بزا به حال خودم باشم. طاقتشه ندارم…&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>والف                        VALVE</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 475px; HEIGHT: 296px&quot; height=555 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://1x.com/OEfullSize/27285-fullsize.jpg&quot; width=624 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خدا اشتباه میکنی. مو اومدم. چنبارم اومدم. نشد که بیام پیشت ببینمت. وقتش نبود. هوا خیلی گرم بود. مثه او روزا. یادت میا اوله همه میومدم سراغت؟تو هم مثه همیشه تحویلم میگرفتی. لب که میذاشتم بت جون بم میدادی. هیچی اندازه تو سرحالم نمی اوورد از سروروم تا نوکه انگشتامه صفا میدادی. سخ ازت دل میکندم. خو البته تو هم بدت نمی اومه. کم نمی اووردی. هیچوخ قعطی نداشتی . مزه ت هیچوخ از دهنم بیرون نرفته. تو خودت خوب میدونی که هیچکس اندازه مو همبازیت نبود. از تو حیاطه خونه تا تو کوچه.ای تو بودی که شمشادامونه صفا میدادی. تو بودی که آسفالتایه کوچه یه برق مینداختیو حیاطه خونه یه برا نشستنو خوابمون خنک میکردی. برا همی همیشه برام یه چیزه دیگه بودیو هیچوخ از یادم نمیریو فراموشت نمیکنم. ولی چیکار کنم . نمیتونم بیام پیشت. نمیتونم ببینمت. نمیشه. میدونم دله خوشی از صاحبه جدیدت نداری . بعد از سالایه جنگ ای امیده داشتم که شاید به یه شکلی بازم بت برسم. اما نشدو نذاشتن. بعد از اینم امیدی ندارم که بت برسم. ولی او تاثیریه که تو تو زندگیه او سالام گذاشتی کم نبودو هنوزم که هنوزه حسش میکنم. ای چیزائیم که میگم فقت یه تشکره کوچیکه. اندازه یه جرعه آب که هر وخ ازت خواسم دریغ نکردی. گرچه شنیدم یه مدتی آبه روت بسسن. ای آخریاهم فهمیدم که از جا کندنتو انداختنت رو پشته بونو جاته با سمنت پر کردن. دلم برات کبابه. خیلی دوست دارم. خیلی والف. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هستی</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خدا تقصيره مو نبود! اصن مو تو اي فكرا نبودم. تو خودت خوب ميدوني چقد برام عزيز بوديو هنوزم كه هنوزه هسي. برام شب و روزت فرقي نداش. هميشه وو تو هر هوايي – اي تو بودي كه جامه خالي ميذاشتي تا بيام. مگه نمي اومدم؟ شد تنهات بذارم؟ تو بد ترين شرايط؟ همي الانشم كه شده كي مثه مو دوروبرت ميگرده وو قربون صد قت ميره؟ به خدا بيشتر ازاي اه دسم بر نمياد و گرنه هيچوخ تننات نميذاشتم. باور كن. ميدونم فك ميكني ديگه از پيشت رفتمو محه لت نميذارمو ته راني شدم. شدم اما نتونسسم ازت دل بكنم. نميگم مثه تويه هيچ جا وو هيچ زماني نديدم. به خدا قسم از وختي مجبور شدم از پيشت برم انواعو اقسامشه ديدمو با هر كدومشون يه مدتي زندگي كردم اما تو سر از همشون بوديو هسسي. شايد ديگه هيچوخ نتونم برگردم پيشت اما اي مسئله هيچوخ تقصير مو نبوده – هموطور كه تقصير تونم نبوده. نذاشتن ما با هم بمونيمو زندگيمونو بكنيم. همه ي لذتي كه از گذشته هامون ميبرم او وقتائيه كه بخوابم مياي. جوونو سرزنده. آخ عزيزم نميدوني وختي بت فك ميكنم چه كيفي ميبرمو چه خاطره هائيه به يادم مياري. كاش همه چي هموجوري كه بخوابم مياد ميشد. ميدونم نميشه اما دلم ميخاد فك كنم ميشه. دلم ميخا ميتونسم بازم هر روز رو آسفالته داغت قدم بزنم. شمشاداته آب بدمو و با دره خونه ها ت د و گل كوچيك بازي كنمو زيره نوره لامپايه تيلات درس بخونم. از اول تا آخرته بدوومو سكسك كنمو هف سنگو اشتي تي بازي كنمو آخر شبي از لا بلوكايه  سمنتيه پشته بونمون آرامشته نگا كنم. دلم ميخاد هموطور كه برام ابدي شدي تا آخرشم ابدي باقي بموني. با اي وجود بازم شبا به اي اميد پلكامه رو هم ميذارم كه خوابته ببينم كوچه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 09:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از زندگی</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هندونه خريديم كيلو يه قران. دو تا پنج كيلويي هر كدوم پنزار. شدن يه تومن. نص نص با مسعود پولشه داديم. نشسيم تو چمنايه فلكه خورديمو خنديديم. از همه چي گفتيمو به همه چي خنديديم. از موضوعه انشايه كلاسه طاها كه ازش خواسه بودن سفري رو كه تابسون رفته اما مو كه ميدونسم نرفته بنويسه ( مو براش نوشتم) تا پيرن دو جيبه يه پاگونداره حميد كه دو شماره كوچيكتر از سايزش بود. از مدل مويه داريوشيه جمشيد تا ريش ستاريه عبد وو پازلفي چكمه اي حبيب. هر چيزيه وصف ميكرديمو از خنده روده بر ميشديم. هميجوري الكي الكي. مشنگ بوديمو دنيايه رو دس ميگرفتيم تا خنده از رو لبامون محو نشه.  خوردنيامونم هر كدوم قصه اي داش. جهانگير يه پلاستيك نيم متري از چيپسايه كارگايي كه توش كار ميكر مي اوورد. منصور بسسني شيريه دسه چوبي كه تو يخدونه يخچالشون برا فروش درست ميكر. هادي يه قيف كاغذي تخمه سيا . مجيد خنجر باري. اردشيرم حلوا ارده كشي از تو دكه آقاش كش ميرف. بساطمون جور بودو كمو كسري نداشتيم . يه برنامه هميشگي از صبح كله ي سحر كه با آوازه اعصاب خرد كنه خروسايه آقاي عليپور تا بوقه سگايه ولگرده نخلسون ادامه داش. وسطشم همه نوع مشغولياتي داشتيم. هر كس به نوعي. بسه به سليقه وو خلقو خوش. خلاصه وقته سر خاروندون نبود! مدرسه مونه خيلي دوس داشتم. نه ايكه بگم اهله درسو مشق و حساب كتاب بودم نه. بخاطر رفاقت با بچه هايي بود كه بعدنا مثلشونه نتونسم پيدا كنم. همه ي تنهاييهامه تا حالا هم كه هس پر كردن. نه ايكه چيزي تكراري بوده باشه وو تو اي سالا هيچ خاطره اي برام پيش نيومده يا رفيقي پيدا نكرده باشم نه. اتفاقا مو فكر ميكنم آدم دنباله هر چي باشه بش ميرسه. ولي خوب يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوي. مثه خواب گذشته. حسرت به دل نيسم اما داغ به دل دارم. خيلي وقتا فك ميكنم او دورانا گنجي بود كه خدا برامون قرار داد فقط برا ايكه لياقتمونه نشون بديم. نميدونم كي نشون داده كي نه. اما مطمئنم هر كي او دوره يه فهميده اي دوره هم مي فهمه وو به اندازه لياقتش گنجه هردو  دوريه به دس مياره. همه آدمايي كه تو زندگيمون ميانو ميرن خوب يا بد يه رسالتي بعهدشونه. ايكه فك كنيم همه چي بطوره تصادفي اتفاق افتاده وو مي افته چيزيه ثابت نميكنه. اما حضوره خيليا خيلي از دردامونه درمون كرده وو خيلي از راهايه نارفته وو پر خطره زندگيمونه برامون صافو و بي خطر كرده. مو دوس دارم تو اي مسير با كسايي باشم كه هميشه وو تو همه حال راهنمام بودنو همراهيم كردن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیستی  (( سوگواره عزیز سفرکرده : مهرداد کاویانی باغبادرانی ))</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در طول حيات هر كدام از ما همواره اشخاصي آمده و رفته اند كه برخي هاشان تاثيري شگرف بر روی حياتمان گذاشته و همواره در يادمان ماندگار و تاثير گذاربوده اند . اشخاصي كه به نوعي در معارف اخلاقي و رفتاري سرآمد ديگران بوده و همواره رويي گشاده در ارتباط با ما و اطرافيانمان داشته اند. كيفيت روحي ايشان هرگز تابع شرايط محيطي نبوده بلكه در رابطه با همگان به گونه اي رفتار نموده اند كه جذابيت بي نظيري از خود بروز داده و براي هميشه در ياد و نظرمان تثبيت گشته اند. اينگونه عزيزان نه دشمني داشته اند و نه هرگز به دشمن تراشي پرداخته اند بلكه محيط پيرامونشان را حيطه اي از صلح و صفا و صميميت و مهرباني ساخته و از ياد خويش يادگارها و خاطره هايي دلپذير و دلنشين بر جاي گذاشته اند. عجيب نيست كه غيبت و نبودشان براي ما بيش از ديگران و  حتي عزيزترين هايشان سخت و دردي گران مي نمايد چرا كه دشوار ميتوان بديل و برابري به جايشان يافت و جاي حضورشان براي هميشه خالي خواهد ماند. مهرداد را سالهاي سال بود كه نديده بودم اما  همواره در ذهنم حضور داشت . چقدر دلم ميخواست ذره اي از خصوصيات ممتاز اخلاقيش را میتوانستم در تربيت خويش به كار گيرم. افسوس كه همواره زماني به فراست مي افتيم كه ديگر زمان برگشت ناپذير است. تنها شادمانم در زمانه اي زيسته ام كه امثال مهرداد كاوياني باغبادراني . ناصر هدايت زاده . جعفر هلالات . غلامرضا گرگين . رياض خوشبخت .طاها هلالی. مسعود ناصري . سيد عيسي موسوي . حسین رهبان . سيدحميد موسوي راد . مسعود كيخسروي و عزيزاني ديگر در هوايش نفس كشيده اند و از انفاس روح بخششان حياتي ديگرگون به ما بخشيده اند. روحشان شاد – بهشت برين جايگاهشان باد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مخمصه</title>
<link>http://ahleabadan.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-outline-level: 4&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt; LINE-HEIGHT: 200%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;جنگ داش سالايه ماه عسليه خودشو پشته سر ميذاش. همو موقع ها بود  كه بي سروسامونيو آوارگي خونوادمه ذ له كرده بودو چاره درد منو تو ازدواج و تشكيل&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خونواده ميديدن. انتخاب دختر مناسب كار سختي نبود. دختراهم براي ايكه ازدسه فشارايه خونوادگي خلاص بشنو نيمچه استقلالي پيدا كنن كم توقع بار اومده بودن. همه اي اتفاقا سريع تو مسيره خودش پيش مي رفت. بعد از انتخاب و ماجراها ش مراسم نامزديو عقد بسادگي برگزار شد. مونم خودمه آماده ميكردم  كه حداقل شرايطه برايه شروعه يه زندگيه مناسبو معمولي فراهم كنم و تا به اينجاش برسم خودمه تو لباسه سربازي ديدم. اولين ماهايه سربازيم مصادف بود با ورود جنگ به خاك عراق تو منطقه فاو. ماه عسله جنگ تموم شده بودو مو قبل از ماه عسلم خودمه تو مخمصه جنگ تو بدترين شرايط زماني و مكاني ديدم.  تو همو شرايط زمانيو مكاني بود كه سر هر كوچه اي حجله هاي چراغوني شده عزاداريه جوونايه ناكام برپا شده بودو مو بايد قبل از ايكه عكسم قاب گرفته بشه تو قاب زندگيم جا خوش ميكردم.  شروع زندگيه جديدم با ادامه سرسختانه جنگ با سلاحايه مدرنو آزمايش نشده مصادف شد. اون احساسي كه نسبت به جنگ و مرگ داشتم جايه خودشه به زندگيو آينده روشنتر داده بود. تازه داشتم مي فهميدم كه &quot; اي زندگيه و نه مرگ كه هيچ حد و حدودي نداره. مهم اي نبود كه در كمال خوشبختيو عشق باشه. مهم ادامه وو دوامش بود.&quot;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 11:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleabadan&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>ahleabadan</dc:creator>
<guid>http://ahleabadan.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
